X
تبلیغات
علامت سوال
شبکه شما تبديل شده به شبکه رقص هاي محلي+ آهنگ هاي پاپ محلي

+ نوشته شده توسط ساغر در یکشنبه هفدهم شهریور 1392 و ساعت 6:25 |

اوووه

بعد دوسال و اندي برگشتم!

چقدر دنياي من فرق کرده !

+ نوشته شده توسط ساغر در یکشنبه بیستم مرداد 1392 و ساعت 2:59 |

پروژه اي كه دارم توش كار مي كنم ، از آن پروژه هايي است كه به درد case study كلاس هاي مديريت ريسك و مديريت بحران مي خورد، از همه جور بلايي كه فكرش را بشود كرد سرش آمده،

هر روز با يه بحران درگيريم، از روز اولي كه شروع كرديم و كارفرما محترمانه گفت جمع كنيد بريد، اين كارا به درد ما نمي خوره و ما مي گفتيم خودتون قرارداد بستيد! تا حالا كه موقع تحويل شده و ما دنبال كارفرما مي دويم تا يه امضاي ناقابل بكند و پروژه تاييد شود و ما هم به پولمان برسيم.

هر روز يه دردسر جديد از نوع جديدتر! يا كارفرما دبه در مي آورد يا از غضنفرهاي  خودمان گل مي خوريم، وسط پروژه يهو يكي استعفا مي دهد، يكي مريض مي شود و يكي دو ماه مرخصي استعلاجي مي گيرد، كه براي هيچ كدامشان جايگزين نداريم، ساختار سازماني شركت عوض مي شود و مدير پروژه پست جديد مي گيرد و مي رود جاي ديگر و ما مثل نخودي سرگردان مي شويم، كارفرما هم كه خودش عالمي دارد!

همكاري نمي كند، هميشه از موضع بالا برخورد مي كند، جز تحقير و تمسخر و تهديد زبان ديگري را نمي فهمد، مدام در حال مچ گيري و سنگ اندازي و ...

مدير جديد پروژه عاجز شده است، هر بار مذاكره با كارفرما و پشت سرش جلسه داخلي و ارائه گزارش پيشرفت به كنترل پروژه و توجيه اقتصادي و دليل عقب ماندن پروژه از زمان بندي و . . .  هر كدامشان به تنهايي جان اين مدير پروژه جديد بي تجربه را نصف مي كند، هر بار يا بايد پاسخگوي غرهاي زير دست باشد كه چرا پولمان را نمي دهي؟ يا پاسخگوي بالايي هاي خودش كه چرا پروژه دارد fail مي شود؟ يا از دست كارفرما بد وبيراه بشنود، همه اين روابط يك طرف، مشكلات فني انجام پروژه خودش پروژه ديگري ست.

و ما چاره اي جز انجام پروژه نداريم!

البته در عالم پروژه ها اين اولين و آخرين پروژه بدقلق دنيا نيست، درعلم مديريت پروژه اصلا پروژه اي كه بحران و ريسك نداشته باشد پروژه نيست، چيزي كه هيچ دردسري نداشته باشد را اصلا پروژه نمي نامند!

اصل مديريت پروژه؛ مديريت ريسك هاي پروژه است وگرنه برگزاري جلسه و امضا كردن نامه  و قرارداد و مذاكره كردن كه اسمش مديريت پروژه نيست.

كلاس متودولوژي توليد كه مي رفتيم استاد مي گفت اول هر پروژه اي بشينيد توي يه كاغذ همه ريسك هاي احتمالي پروژه رو بنويسيد، حتي محيرالعقول ترين شون رو كه احتمال ضعيفي داره رو بنويسين، حتي اگه مشكل خانوادگي هم هست كه ممكنه رو پروژه اثر بذاره بگين، حتي نور كم اتاق كارمندا ممكنه ريسك پروژه باشه، حتي دعواي شما با همسرتان ممكنه تاثير بزاره، تا چيزهاي بديهي مثل ندادن پول قرارداد توسط كارفرما! بعد خودتون رو توي اون موقعيت قرار بدين و ببينين بايد چه خاكي تو سرتون بريزين! همين ها رو مكتوب كنيد! مي گفت تا وقتي صد تا پروژه اين جوري انجام نديد نمي فهميد اين كاغذا چه دردي رو از شما دوا مي كنه!

راست هم مي گفت و من هر روز با اين تجربه توي كارهاي فني ام دست و پنجه نرم مي كنم، عوض اين كه با ايجاد هر بحران و مشكل توي پروژه، شوكه بشيم و اعتماد بنفس از دست بديم و هول بشيم و كاسه چه كنم چه كنم بگيريم و اين ضربه توي پروژه تاثير بزاره، اول پروژه به همه اين مشكلات فكر مي كنيم تا موقع مواجه شدن دست خالي نباشيم، حداقل هول نشيم.

اين ها همه مقدمه بود ! براي كساني كه از مصائب پروژه انجام دادن بي خبرند،

اين روزها كه مشغول خاك بر سر خود ريختن براي بحران هاي پروژه اي هستيم كه مديريتش از قبل هيچ فكري به حالشان نكرده بود، به پروژه زندگي فكر مي كنم،  پروژه اي كه من مدير پروژه اش هستم و خدا هم كارفرمايش، اصلا اين پروژه موضوعش آدم كردن من است! بنابراين كارفرماي محترم حسابي ما را وارد بلاها و بحران هاي جور واجور مي كند تا آدم بشويم و درجه ايمانمان برود بالا.

اما من كه هيچ چيزي از مديريت ايمان نمي دانم با روبرو شدن با بحران ها و ريسك ها چه مي كنم؟

چقدر از آدم هاي دور و برم را مي بينم كه زندگي معمولي دارند، ولي با يه بحران زندگيشون بهم مي خوره،

بزرگي اين بحران مهمه؟ اندازه ش؟ تعدادش؟

همه ما مرتب بحران داريم.

دير رسيدن به مترو و بستن درهاش درست جلوي چشماي ما !

افتادن يه درسي كه به نمره قبوليش احتياج داشتيم،

گم كردن چيزي كه بهش احتياج داريم

نرسيدن به آرزويي كه خيلي تو ذهنمون بزرگ شده بود

دعواي با پدر، مادر، دوست يا همسر سر يه چيز كوچيك يا بزرگ!

مريض شدن (از يه سردرد ساده تا يه سرطان پيشرفته وحشتناك)

و نهايتا مرگ عزيزي كه بهش شديدا وابسته ايم.

 اين چند روزه همش مشغول نوشتن كاغذ مديريت ريسك زندگي توي ذهنم هستم، هر اتفاقي رو توي ذهنم تصور مي كنم و خودم رو تو اوون موقعيت مي ذارم و مي بينم كه چه خواهم كرد؟

اگه كنكور قبول نشم؟ اگه فردا بفهمم سرطان دارم؟ اگه مامانم (خداي ناكرده) فوت كنه؟ اگه همسرم تصادف كنه؟ اگه هيچ وقت بچه دار نشيم؟ اگه بخاطر چك برگشتي با دستبند برم زندان؟ اگه زلزله بياد و زير آوار بمونم؟

يا حتي اتفاقات خوبي مثل: اگه يهو يه كار خيلي بزرگ و عالي بهم پيشنهاد بشه؟ اگه بتونم براي ادامه تحصيل از بهترين دانشگاه دنيا بورسيه بگيرم، اگه . . . .اگه . . . .

 و توي خيلي از اين ها ساغر موجودي ضعيفه كه با اين وضعيت ها شكسته مي شه، با خبر قبول نشدنش گريه خواهد كرد، غصه خواهد خورد، احساس حقارت خواهد كرد.

اگر مريض بشود اراده اش را از دست مي دهد ، تسليم خواهد شد، شايد هم از شدت افسردگي آماده مرگ بشود.

اگر عزيزش از دستش برود از خدا عصباني خواهد شد، مي جنگد، عصيان مي كند،

 توي اين ريسك ها من همان مدير پروژه جوان بي تجربه اي هستم كه از عهده كارش بر نمياد و موقع مواجه شدن با بلاها كم مي آورد.

 پي نوشت 1 : آقاي روانشناس دارد روي اين فكر مي كند كه چطور من را براي مواجهه با اين بحران هاي كوچك و بزرگ آماده كند، آقاي دين شناس دارد فكر مي كند نقش ايمان و اعتقاد اينجا چيه؟ چرا اين ساغر نمي تواند در مواقع بحراني از خدايش كمك بگيرد؟

 پي نوشت 2 : كتاب "دا" را كه مي خواندم تمام مدت در حال حرص خوردن بودم! نه بخاطر كتاب كه بخاطر خودم.

من عادت دارم هميشه خودم رو جاي قهرمان داستان مي گذارم و توي سطر سطر كتاب از خودم عكس العمل نشوون مي دم، اما موقع خواندن دا عصبي شده بودم، همان فصل هاي اول همه انرژي ام را براي مبارزه كردن در نقش "سيده زهرا" از دست دادم و بقيه كتاب رو مثل ذخيره ها توي نيمكت نشستم و تماشا كردم.

بحران هايي كه اين آدم پشت سر گذاشته مي تواند هر كدامشان زندگي يك آدم معمولي رو  از هم بپاشد، فقط يكي اش كافي است تا آدم ضعيف النفس رو كاملا تسليم كنه. خيلي آدم ها هستند كه توي زندگي شان بحران هاي بزرگ و كوچك داشته اند. يك سري با ان بحران ها داغون شدند و سقوط كردند، يك سري صعود.

زندگي نامه خيلي از آدم هاي بزرگ همين جوريه. نمي دانم اين آدم ها اين همه اراده، انرژي، قدرت، شجاعت رو از كجا آورده اند؟                                                     

+ نوشته شده توسط ساغر در سه شنبه سوم خرداد 1390 و ساعت 13:39 |

 آخرین تیر ترکشِ خداوند تو بودی...

جوان یاغی بود و از دین که نه، از مدعیانِ دین گریخته بود. به عهدِ عتیق پناه برده بود و به گاتاها و به کی‌یر کگارد و به ویتگنشتاین و به هر چیزی که اسراری درش باشد و با مدعی نگفته باشندش.

جوان از همه کس بریده بود. غروب هم‌راه بود با دوستی و دوست خواست که به مسجدِ ساداتِ تو بیاید. دور از دوستی بود که جوانِ یاغی، حقِ راه را ادا نکند. پس با دوستِ هم‌راه به مسجدِ تو آمد و در صفِ دوم کنارِ هم‌راه نشست. قامت بستی و بعد ناگهان برگشتی به سمتِ صفِ پشتِ سر. نگاهی انداختی به جوان و سر تکان دادی. جوان شگفت‌زده به دوستِ هم‌راه نگاه کرد که این آقا به که می‌نگرد؟ اما تو به او نگاه کردی و لب‌خند زدی... جوانِ یاغی مجبور شد نیت کند و نماز بخواند...

بیست سالِ پیش، آخرین تیرِ ترکشِ خداوند، تو بودی... بیست سالِ پیش، آن جوانِ یاغی، من بودم.

 منبع : www.ayandenews.com/news/24127

 

 تحليل ساغر:

حس اين جوان بيست ساله را (كه از قبل هم خوب مي شناسمش) درك مي كنم،

بريده از ظواهري كه هر روز مي بينم اما نمي توانم هضم كنم

خسته از رياكاري و مدعيان نخراشيده

در آرزوي آرامشي كه بهش مطمئن باشي، سكوني كه منفعل بودن نباشد، استوار بودن باشد

همه خواسته ام شب قدر همين بود كه كسي راه را به من نشان بدهد،

حتي وقتي داغ مي كنم به خود خدا مي پرم كه چرا از عرش كبريايي ات نمي آيي پايين و اوضاع مرا ببيني؟

آنوقت دلم دنبال آدمي مي گردد كه با طمانينه بخندد و بغلم كند و بگويد البلاء للولاء

و بعد من توي درياي آرامشش غرق بشوم و بگويم راضي ام به رضاي او

و وقتي اين منبع آرامش را پيدا نمي كنم، مي نشينم و باز ياغي گري مي كنم. براي خدا لات مي شوم و  الدرم ملدرم مي كنم

خدايا چراغي براي اين بنده ياغي ات روشن كن

 

پي نوشت : حتي كبريتي هم اين دخترك را گرم مي كند، نگذار بميرد

 

+ نوشته شده توسط ساغر در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 و ساعت 21:57 |

مي گفت براي خريدن شير آب براي سرويس بهداشتي هاي خانه نوسازشان رفته بازار و بعد از كلي گذشت و گذار براي هر سرويس يه شير آب بقيمت بالاي يك ميليون خريده،

من داشتم حساب مي كردم ارزش كاسه توالت شان بايد چند باشد؟

هيچ وقت توي هيچ مهماني و مسافرتي لباس تكراري نپوشيده بود، هميشه همه چيزش ست ست بود، از لباس زير گرفته تا چادر و ...

با اينها كه رفت و آمد مي كرديم اخلاق اشرافي گري شان روي من اثر گذاشته بود، مدام به همسرم نق مي زدم كه من با اين لباس ها تو اين مهماني ها نميام، همه اش كه نمي شود يه دست لباس مجلسي داشت.

 .

.

امسال عيد كه رفتم ديدن اقوام دور و نزديك شهرستان، لباس خودم را كه سالها بود از مد افتاده بود و آنقدر شسته بودمش كه بعضي جاهايش نخ نما شده را تن يكي از بچه هاي فاميل ديدم، تازه فهميدم مامانم چرا آنها را از من مي گيرد و مي گويد به مستحقش مي رسانم.

لباس دور ريز من شده بود لباس عيد دختركي كه حتي در اثر گذر زمان و ناصله رحم ها اسمش را هم يادم رفته بود چه برسد به اين كه بدانم پدرش معتاد شده و مادرش با هيچ درآمدي زندگي مي گذراند.

 بيچاره من كه توي اين وانفساي زندگي شهري گير افتاده ام و جلوتر از دماغم را نمي بينم

+ نوشته شده توسط ساغر در دوشنبه هشتم فروردین 1390 و ساعت 16:25 |

اخبار را مي شنوي  اما نيمه عاقل ذهنت مدام يادآوري مي كند كه بايد به فكر كنكور باشي و لطفا براي مدت يكي دو هفته از سياست فاصله بگير! نترس، مملكت با انفعال تو روي هوا نميره! ولي نمي شد.

مدام سوال، سوال، سوال،

ولي پاسخي نبود،

حالا آزاد شده ام و دوست دارم اولين پستي كه مي نويسم سياسي باشد، مي خواهم سوال هايي كه از همه مي پرسم و قانع نمي شوم را دوباره نبش قبر كنم .

وقتي جريان غائله سبز بپا شد من هم سوال داشتم، من هم حرف داشتم، شك بود، چراهاي زيادي بود، آن مدينه فاضله اي كه قبلا از حكومت اسلامي تو ذهنم بود زير هزار سوال و چرا داشت فرو مي ريخت، به هر سايتي كه سر مي زدم همه همديگه رو محكوم مي كردند و دنبال آتو گرفتن از گذشته و حال و آينده همديگه.

هيچ كس در مورد آرمان حكومت اسلامي صحيت نمي كرد.

هيچ كس نمي گفت بايد در حكومت اسلامي چه مي شد؟ و چه نمي شد؟

وقتي هم سوال مي كردم،انگ آمريكايي بودن و دشمن بودن و حتي نامسلمان بودن ساكت مي چسبيد درست بالاي پيشاني و سكوت بدنبالش مي آمد.

چه جوري بايد مي گفتم كه آرمان من تمدن غرب و حكومت ليبرال نيست اما وضعيت الان هم تئوري هايي قشنگي كه حكومت اسلامي را وصف مي كردند نيست! من توي هيچ كدوم از كتاب هاي ولايت فقيه نخونده بودم كه جايگاه ولايت فقيه بايد چنين جايگاهي باشد، اما حالا چيزهاي ديگري ميديدم.

وقتي سالها پيش در دانشگاه دوره مطالعاتي تمدن اسلامي و تمدن غرب مي گذاشتيم و مي گفتيم تمدن اسلامي تنها هدفش رشد آدم هاست به سوي خدا و مي گفتيم حكومت هم ابزار است براي تمدن. چقدر لذت مي بردم كه يك چرخ دنده اي از چرخ دنده هاي تمدن اسلامي هستم، فكر مي كردم حكومت ما دقيقا همان حلقه گمشده تمدن اسلامي هست كه بايد رشد كند، قدرت بگيرد، ريشه كند تا ...

اما حالا مي بينم من يكي از همان مورچه هايي هستم كه زير پاي فيل هايي كه در حال جنگند له مي شوم**، من همان قدر براي بي بي سي فارسي بي ارزشم كه براي صدا وسيماي خودمان، هر دو هدفشان تهييج و تحميق من است نه تفهيم، هر دو به نفع خودشان، اين ها فقط يك بازي براي اين است كه من طرفدار يكي از اين ها بشوم، يكي مدام از حكومت بد مي گويد و يكي مدام مدح مي كند،

كسي به فكر فهميدن من نيست، تو يك بازي رسانه اي گير افتاده ام كه همه واقعيت رو اونطور كه خودشان مي خواهند به من نشان مي دهند و من هنوز نمي دانم حقيقت اصلي را كجا بايد پيدا كرد؟

چه كسي به فكر عقل و فهم من است؟ بي بي سي كه ولي فقيه را يك مستبد نشان مي دهد يا صدا وسيما كه ولي فقيه را يك فرشته معصوم ؟

عقل به من مي گويد هيچ كدامشان نيست، كتاب هاي ولايت فقيه تعريف ديگري دارند اما من در ظاهر چيزهاي ديگري مي بينم.

وقتي اوائل غائله انتخابات بود و اين سوال ها به ذهنم مي رسيد، خيلي ها از سر دلسوزي مي گفتند كه اين انتقادهات درسته اما الان مشكل سر اصل اسلام و حكومت اسلاميه، اگه بخاطر چهار تا انتقادي كه از حكومت داري كلا از صحنه كنار بكشي و عقب بشيني با آدم هايي كه از اصل با حكومت مخالفند همراه شدي.

شبيه وضعيت يك آدم كه ممكن است دستش زخمي شده باشد، پايش بلنگد، سرش درد بكند اما مشكل اساسي تر ديگري هم داشته باشد، مثلا فرض كن سكته هم بكند، آن موقع عقل مي گويد كه اول به سكته اش برس بعد برو سراغ سردرد و لنگيدن و ...

بعد از فرو نشستن هيجانات و دعواها منتظر بودم خيلي از مشكلات حكومت داري ما كه توي اين سي سال بوده و  تو ماجراهاي انتخابات مثل دمل سر باز كرده بود حل كه نه ولي حداقل فهميده شود، يا حداقل فهميدنش اعلام شود!

اما ديدم نخير، انگار كه نه انگار اين آدم قصه ما دستش زخمي بوده و پايش مي لنگيدهو سرش درد مي كرده، اصلا انگار ديگه حتي اين دردهاش رو هم انكار مي كنه!

منتظر بودم دادگاه عوامل كهريزك پخش بشه، اما الان حتي معلوم نشد كه بالاخره كي مسئول بوده؟ راي نهايي دادگاه چي شد؟ حس ششم هم مي گه كه احتمالا اونقدر قضيه كشدار خواهد شد كه ديگه از پيگيريش خسته مي شي! و يا در عادلانه ترين حالت، كساني محكوم خواهند شد كه فقط دخالت مستقيم داشته اند و آدم هايي كه دستور اشتباه صادر كرده اند يا از دستور سرپيچي كرده اند بعلت كلفتي گردن و برخی مسایل نگو و نپرس از مجازات معاف خواهند شد!

منتظر بودم به اين سوالم جواب داده بشه كه اگه من بخوام به چيزي از حكومت داري ما (حتي مباني و اصولش) اعتراض كنم يا انتقاد كنم و اين اعتراضم رو علني كنم چه كار بايد بكنم كه برچسب جاسوس و نامسلمان و ضدانقلاب و منافق نخورم؟

منتظر بودم به اين سوالم جواب داده بشه كه اگه يك ميليون نفر از آدم ها (حتي اگه اين ها يه سري آدم پولدار بالاشهري و مرفه هم باشند) بخواهند راهپيمايي اعتراض آميز داشته باشند چرا حكومت اسلامي مجوز نميدهد؟

منتظر بودم حداقل تو جمع هاي خصوصي و سايت هاي خودماني بچه هاي حزب اللهي، يكي بگويد ما در فلان قسمت و فلان جاي فتنه اشتباه برخورد كرديم و نبايد چنين كاري را مي كرديم، حتي توقع نداشتم اين مسئله علني باشد و مقاله بنويسند و چاپ كنند، بهر حال برخورد نيروي انتظامي و نظامي و اطلاعاتي ما يه سري مشكلات داشته كه آتيش مردم رو شعله ور نگه داشته. اما هيچ كس نمي آيد در مورد اشتباهات خودي ها حرف بزند.

الان ديگر جرات ندارم بگويم ذهنيت من از حكومت آرماني اسلامي با وضعيت فعلي دارد تناقض پيدا مي كند.

من فكر مي كردم حكومت اسلامي بايد بستر باشد براي فهميدن من و عمل كردن من.

اما حالا حتي جرات نمي كنم كه شك هايم را بين جمع هاي خصوصي بچه مذهبي ها بگويم.

حالا چيزي كه مي بينم اين است كه فساد از هر نوعيش (اداري، اخلاقي، ديني، اقتصادي) دارد رشد مي كند و براي اين كه بتواند در كشوري با حكومت ديني رشد كند، ظاهر خودش را هم ديني مي كند. نمونه هايش را خودت بشمار و ببين چند تا از آدم هاي فاسد دور و برت ظاهر دين مدارانه دارند؟

الان براي من تظاهر كردن به دين و رياكاري ساده تر از خود دين داري شده.

 ** اشاره به يك ديالوگ در فيلم پايان نامه: وقتي دختري كه در درگيري هاي انتخاباتي تير خورده را براي مداوا پيش دكترمي آورند توي يك ديالوگ مي گه: وقتي فيل ها با هم جنگ مي كنند، مورچه ها زير دست وپاشون له مي شن

+ نوشته شده توسط ساغر در شنبه سی ام بهمن 1389 و ساعت 19:11 |

فرق جامعه الان با جامعه 30 سال پيش چيه؟

مردم انقلابي اوون موقع با مردم الان چه فرقي مي كنند؟

دين داري مردم ما از انقلاب تا حالا چقدر تغيير كرده؟

مردم انقلاب كردند تا دين حكومت كند و دين حكومت مي كند تا انسان رشد كند، راحت تر رشد كند.

همه به ما مي گفتند حكومت ديني وظيفه اي جز فراهم كردن فضاي رشد دين داري ندارد. هدف تعالي انسان است، حكومت هم ابزار است.

 

ادامه اش چون طولاني و كمي آزار دهنده است را در يك صفحه جداگانه گذاشته ام .. .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ساغر در دوشنبه چهارم بهمن 1389 و ساعت 21:52 |

دانش آموز كه بودم ما را بردند اردوي جنوب.

جو معنويت شديدي ايجاد كرده بودند و ما هم اوائل بچگي مان بود و جذب شده بوديم،

همه شهدا رو مثل بت برايمان تصوير مي كردند، همه شان بلا استثنا در يك خانواده مذهبي ( كه معمولا هم فقير بود!) بدنيا مي آمدند، درس همه شان خوب بوده، هوششان عالي، همه شان قوي و پر زور بودند و همه شان هم با شجاعت تمام جنگيدند و با نامردي تمام شهيد شدند.

اين ها براي نوجواناني كه عاشق هيجان بودند و دنبال الگو، لذت بخش بود. همه كتاب هايي كه در مورد جنگ مي خوانديم همينجوري بود. همه خوب بودند، خوب بدنيا آمدند، خوب زندگي كردند، خوب مردند.

من بشدت جذب اين فضا شده بودم.

 بزرگتر كه شدم خودم را جاي اين شخصيت ها مي گذاشتم ، اما من اين جوري نبودم، مذهب خانواده ام فقط يك تظاهر شناسنامه اي بوده. يك عادت كه مثل ارتش چرا بردار نبود!

سوال هاي مذهبي ام را توي كتاب هاي ديني جواب نگرفته ام .

آدم خوبه اي كه تو زندگينامه شهدا و فيلم هاي تلوزيون تصوير مي كردند، اصلا شبيه من نبود!

من شبيه هيچ كدام از امت شهيد پرور جمهوري اسلامي نبودم!

شبيه اين آدم خوب هايي كه الان هم توي تلوزيون تصويرشان مي كنند.

هيچ كدام از اين قصه ها آرامم نمي كرد، باورشان نمي كردم

 

اما بزرگتر كه شدم فهميدم همت سيگاري بوده !

آويني هم يك هيپي تمام عيار!

خيلي ها اوضاعشان از اين هم بدتر بوده، اما به حقيقت رسيدند و آرام شدند.

 

بزرگتر كه شدم و آمدم دانشگاه سوال و فلسفه و ياس و... همه شان به يكباره بر سرم فرو ريخت.

دو راه داشتم، يا مثل بچگي ها به همين جواب هاي بچه گانه مادر وپدر و مدرسه ام دلخوش باشم و زندگي ام را بكنم يا جرات داشته باشم به همه چيزهايي كه به خوردم داده اند شك كنم و از نو بسازم.

هنوز هم آونگ وار بين اين دو حالت مي چرخم.

آن موقع كه از گشتن و پرسيدن و فهميدن كلافه و خسته ميشم، آرزو مي كنم كاش همان زن خانه داري مي شدم كه محدوده تفكراتش از دور كمر و مانيكور ناخنش و دستور پخت بيف استراگانف فراتر نرود.

آنوقت خوره هايي مثل فلسفه به جانت نمي افتد كه اگر بخواهي با اطرافيانت در موردش صحبت كني بهت جواب بدهند كه : ديگه وقتشه بچه بياري از بيكاري در بياي!

از نو ساختن هم كار ساده اي نيست، با هيجان و انرژي زياد شروع مي كني اما مدام به بن بست مي خوري، تشنه اي اما آب كمتر پيدا مي شود.

+ نوشته شده توسط ساغر در جمعه یکم بهمن 1389 و ساعت 19:7 |

زمان دانشجويي داغ بوديم، آرمان گرا، ايده آل گرا.

چقدر به آدم هاي معمولي دور و برمان كنايه هاي چپ و راست مي زديم كه شما به چيزهاي حقيري قانع شده ايد! چرا پرواز نمي كنيد؟

چرا نشسته ايد؟

چرا به وضعيت الان قانعيد؟

چرا كاري نمي كنيد؟

چرا به اين اوضاع تن در ميديد؟

 

چقدر تو سياست آرمان خواهي مي كرديم، چقدر از شعارهاي مرگ بر و زنده بادي كه براي مدينه فاضله مان مي داديم حال ميكرديم، چقدر براي سياستمدارها خط و نشان مي كشيديم.

عشقمان عهدنامه مالك اشتر بود كه حفظ كرده بوديمش براي سخنراني ها وتريبون ها و مناظره ها و ...

وقتي حرف از عدالت و عدالت خواهي مي آمد گردن دراز مي كرديم و گوش هايمان تيز ميشد، انگار تنها سربازان عدالت در دنيا ما هستيم!

حال مي كرديم اگه تو بيانيه هاي تند وتيزمان از رشوه خواري انتقاد مي كرديم و هر چي فحش بود نثار رشوه دهندگان و خوردندگان مي كرديم.

وقتي براي اعتراض به ماجراي دانشجوي پولي هوار مي كشيديم و تظاهرات راه مي انداختيم و پشت در اتاق رئيس دانشگاه اعلاميه مي چسبانديم. حس مي كرديم در صف اول جبهه مبارزه حق عليه باطليم!

وقتي آن پسرك شهرستاني  هم دانشگاهي م پشت تريبون رفت و گفت حقش را نمي بخشد اگر بچه پولدارها، بتوانند با پول پدرانشان كنار او درس بخوانند همه برايش سوت و كف زديم.

 

 

اما امروز:

يكي از همراهان همان روزها اس ام اس داد كه :

برو سايت دانشگاه، داره براي كارشناسي ارشد، دانشجوي نوبت دوم مي گيره، قيمتش هم خوبه ! چقدر مي خواي هر سال كنكور بدي و قبول نشي؟

 چند روز پيش هم وقتي شنيدم يكي از فاميل هايمان براي حل مشكل حقوقي كه داشته مجبور شده 20 ميليون رشوه بدهد تا به حق خودش (نه حق كس ديگري) برسد ، لبخند زدم

+ نوشته شده توسط ساغر در جمعه یکم بهمن 1389 و ساعت 19:4 |

اونقدر نقاب به صورتمان مي زنيم كه حتي وقتي يك هويت مجازي از صفر هم براي خودمان ايجاد مي كنيم، هويت جديد هم باز هم يك نقاب جديد است براي همان آدم هزارچهره

اسمت را تغيير ميدهي، توي پروفايلت آرزوهايت را مي نويسي و سعي كني با اوون قسمتي از وجودت بنويسي كه دوست داشت نويسنده باشد، فكر مي كردي اين تيكه از شخصيتت همان آزاد انديش ساده و بلند پروازيست كه هميشه آرزويش را داشتي

اما وقتي شروع مي كني و مي نويسي دوباره مي شوي همان آدم نقاب دار.

گاهي وقت ها كامنت ها مسيرت را عوض مي كنند، كامنت از آدم هايي كه حتي نمي داني كي هستند؟

گاهي وقت ها از ترس كم شدن بازديد خودت را سانسور مي كني

گاهي وقت ها براي خوشامد بعضي دوستان مجازي مي نويسي

گاهي وقت ها 

بعد اوون نويسنده آزاد و بلند پرواز كم كم تبديل مي شود به همين مني كه هستم

همين مني كه مي خواستم كمي از خودم فرار كنم و عريان بنويسم و عريان فكر كنم، عريان بپرسم و عريان اعتراف كنم

دوباره نقاب مي زنم

اين مرضي است كه خيلي ها بهش دچار مي شن، ما همه تو زندگي معمولي هم همينجوري هستيم

يا خودمون نقاب مي زنيم يا محيط اطرافمون مجبورموون مي كنه با نقاب خاصي بگرديم

پي نوشت 1

آقاي روانشناس بشدت از اين پست راضيه! سال هاست سعي مي كنه شخصيت واقعي خودم رو به خودم نشون بده

سال هاست سعي مي كنه شخصيت مذهبي و ديني من رو به چالش بكشونه تا بهم بفهموونه ديني كه فقط به يه سري عبادات تكراري و تلقيني خلاصه بشه، دين حقيقي نيست

آقاي دين شناس، فقط به ظاهر اكتفا مي كنه، همين كه چادر بپوشم، نماز بخوونم، مسجد برم، ذكر بگم كافيه،اما آقاي روانشناس نگرانه خودم هم نگرانم.

اين دين مي تونست جور ديگه اي هم باشه، مي تونست كليسا و سرود مذهبي و عيد پاك باشه.

كافي بود تقدير من رو جاي ديگه اي بدنيا مي اورد.

فرقي نمي كنه كه كليسا باشه يا مسجد، اين چنين ديني ارضائم نمي كنه.

 

پي نوشت 2

دقيقا وقتي تحت فشار كاري و درسي و زندگي هستم، يهو وارد فاز تفكرات فلسفي ميشم

يكي نيست بگه بشين درست رو بخون، تستت رو بزن

يكي نيست بگه به كارهايي كه تو شركت رو هم تلمبار شده و بايد انجام بدي برس

يكي نيست بگه به زندگي شلخته و بهم ريخته و مهماني هايي كه رفتي و پس ندادي فكر كن

 

+ نوشته شده توسط ساغر در چهارشنبه هشتم دی 1389 و ساعت 13:15 |

اطلاعيه زده بودند : جشن ... مخصوص همسران

رفتيم شوهرمان را ثبت نام كنيم

با لبخند فرمودند خودتان تشريف بياوريد!

تشريفمان را برديم، سخنران جشن هر چه نصيحت توي عمرش شنيده بود بارمان كرد:

اينقد به شوهراتون گير پول نديد!

اينقد طلا از پول شوهراتون نخريد!

اينقد چشم و هم چشمي نكنيد!

پول شوهرتون رو حروم نكنيد

پول شوهرتون رو .....

وقتي شوهرتون از سر كار ميآد براش شربت ببريد و غذاي خوشمزه بديد بخوره!

وقتي شوهرتون از سر كار مياد . . . .

اين وسط داد زديم ، ببخشيد انگار ما اشتباهي اومديم، وقتي ما از سركار ميايم، كي تره برامون خرد مي كنه؟ كيه كه پول قسطارو ميده اما ماشين و خونه به نام همسرشه؟

پاسخ آمد: خب كار نكنيد !

اين بود جشن مخصوص بانوان !

اطلاعيه زده بودند : مسابقه ورزشي براي همكاران :

رفتيم ثبت نام، با لبخند فرمودند : فقط براي همكاران آقا !

ما نفهميديم بالاخره همكاريم يا نه؟

دوباره اطلاعيه زدند براي اردوي ويژه همسران!

رفتيم همسرمان را ثبت نام كنيم ! گفتند خانم ها فقط !

دوباره لبخند زدند و فرمودند خودتان تشريف بياوريد!

- خيلي ممنون، قبلا پيه اش به تنمان خورده، مرحمت فرموده ما را مس كنيد!

اطلاعيه زده بودند تسهيلات استفاده از فلان رستوران براي كارمندان و خانواده ها:

دوباره با لبخند مسئول مربوطه مواجه شديم كه تسهيلات براي خانم هاي متاهل و آقايون مجرد فقط به خودشون تعلق مي گيره! ما هم اميدوارانه به رستوران رفتيم و جلوي چشمان گرسنه همسر محترم از تسهيلات خودمان بصورت تك خوري استفاده نموديم!

دوباره اطلاعيه زدند : آموزش رايگان فلان براي همسران و فرزندان

- بليط استخر براي كارمندان

- مسابقه فلان براي همسران

- . . .

ما همچنان سنگر را حفظ كرده ايم و هر بار اسم شوهرمان را توي اين برنامه ها مي نويسيم اما هنوز نفهميده ايم چرا با لبخند مي فرمايند كه اين ها مخصوص خانم هاست و هر دفعه با لبخند خودمان را دعوت مي كنند

و هر بار هم كه سراغ اطلاعيه هاي كاركنان مي رويم هم باز با درهاي بشدت بسته مواجه مي شويم.

بالاخره اين مشكل هويتي ما هنوز حل نشده كه همسر كاركنانيم يا كاركنان؟

هر دو ؟

شايد هم هيچ كدام !

 

 

+ نوشته شده توسط ساغر در سه شنبه هفتم دی 1389 و ساعت 12:16 |


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ساغر در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 و ساعت 13:32 |
تو روضه ها خيلي ميگيم كاش كربلا بوديم، كاش اونموقع مي تونستيم امام حسين رو كمك كنيم، كاش ما هم براي امام حسن جوون مي داديم و خيلي كاش هاي ديگه.
اما . . .
از كجا معلوم؟
مردم اوون زمان هم از اين كاش هاي فرضي زياد مي گفتند، كاش يزيد نباشه، كاش امام حسين بياد، كاش . . .
اما وقتي پاي عمل به "كاش" هاشون رسيد، ديديند بايد نقد را بچسبند و نسيه را ول كنند، "كاش"ها براي هموون گفتن و آرزو كردن كافيه. براي زندگي بايد طور ديگري بود!
شايد همين استدلال هاي مسخره اي كه الان براي گناهاموون مي كنيم، همونجا هم براي خوودمون بكنيم و بريم سمت سپاهي كه هم پول بيشتري نصيبمون مي كنه و هم تعدادشون بيشتره و احتمال پيروزيشون قطعيه و هم اگه نريم ممكنه به بدترين وضعيت بميريم، يا شكنجه بشيم.
اگه پاي عقيده در ميون نباشه هيچ عقلي حكم نمي كنه كه بري سمت كسي كه مطمئنا شكست خواهد خورد.
ما چقدر عقيده داريم؟
اين اعتقاد كجاي زندگيموونه؟
"كاش" هامون كجاي زندگيموونه؟

+ نوشته شده توسط ساغر در شنبه بیستم آذر 1389 و ساعت 13:7 |
ديشب دندونم رو جراحي كرده بودم. دكتر گفت بايد چيزاي سرد مثل بستني بخورم تا بخيه ها حساس نشن. مامان هم برام بستني سنتي خوشمزه اي گرفته بود.
وقتي رسيدم خوونه اذان مغرب بود، آقاي دين شناس گفت وضو بگير نمازتو بخوون، اما خونريزي دندونم قطع نمي شد به خودم گفتم به حكم احتياط صبر مي كنم تا خون ريزي قطع بشه و بعد نماز مي خوونم. آقاي دين شناس هر چند دقيقه يكبار آلارم ميداد برو ببين خون بند اوومد يا نه؟
بالاخره خون بند اومد و رفتم سراغ بستني ها، چقدر مي چسبيد كنار بخاري تو سرما بستني خوردن. وسط بستني خوردن دوباره آقاي دين شناس يادم انداخت كه نماز...
ديدم پا شدن از كنار بخاري و ول كردن بستني هاي خوشمزه چقدر برام سخت شده، آقاي دين شناس رفته بود بالاي منبر و موعظه مي كرد كه لذت معنوي نماز بيشتره ، به اوون فكر كن كه نمازت اول وقت باشه.
آقاي روانشناس از خواب بيدار شده بود و مي گفت كدووم لذت؟ لذت بستني خوردن حتي اگه حقير و پست و كوچيك باشه، ملموسه. مي فهمي دركش مي كني  اما اين لذت نمازت كجاست كه حاضر نيستي بخاطرش از يه بستني مسخره بگذري؟
ياد صحبت هاي آقاي پناهيان مي افتم، يه سلسله سخنراني داره با موضوع "چگونه يك نماز خوب بخوانيم؟"

كمي فكر لازمه


+ نوشته شده توسط ساغر در دوشنبه پانزدهم آذر 1389 و ساعت 12:44 |
كانال تلوزيون رو به دنبال يه برنامه دل نشين عوض مي كنم، اما همه اش پر است از دل ناشنين ها .
يكي دارد مدام پشت سر تبريك هاي مصنوعي و خشك و مسخره براي عيد تحويلم مي دهد ، از آن تيپ مجري هاييه كه حتي نمي دونه غدير درسته يا قدير؟ اصلا مگه فرقي هم مي كنه؟ مهم اينه كه بايد خوش بود، حال كرد، عيده ديگه!  بزن و بكوب و مسخره بازي و جك و . . .
آن يكي دارد مدام حديث مي خواند از فضيلت شيعه ها. يادم باشد روز قيامت شناسنامه ام توي جيب باشد تا با نشوون دادن سند شيعه بودنم به راحتي همه مامورين الهي رو دور بزنم!
يكي ديگر . . .
به ناچار مي رم سراغ تكرار چندم مختارنامه.
كاش اين فيلم هم مثل همه فيلم ها و داستان ها و افسانه هاي قبلي بود، كاش قهرمان داستان دشمناني داشت "بد" قيافه و "بد"جنس و "بد"ذات و "بد" . .. كاش مردم كوفه از جنس همه "بد"من هاي داستان هاي ديگه بودند.

آنوقت مي شد راحت لم داد و بقيه داستان رو ديد. مي شد راحت نتيجه اخلاقي گرفت كه نبابد "بد" باشيم. مي شد وجدانم راحت باشد كه من كه "بد" نيستم! مي شد همه "بد"ها رو لعنت كرد.

اما مردم كوفه آنقدرها هم بدمن نبودند، مردم كوفه عادي بودند، مثل من.
مني كه زندگي معموليم رو مي كنم، مني كه ادعا مي كنم خوبم، مني كه آشغال تو خيابون نمي ريزم؛ دزدي نمي كنم، نماز مي خوونم، چادر مي پوشم، دعاي عرفه ميرم، خمسم رو ميدم،  مني كه . . .
مني كه هنوز آب نديده ام و نمي دانم شنا بلد هستم يا نه؟
شايد آب كه باشد خوب شنا كنم، شايد نتوونم پول و ثروت و رفاهم رو خرج عقيده ام بكنم،
شايد با اولين سيلي كه بخورم ، دردش اذيتم كند و عقيده و فكرم را بفروشم.
شايد . . .
خدايا مي ترسم از خودم، چقدر صبر دارم؟

چقدر تا حالا امتحان كلاسي ازم گرفتي و رد شدم؟ چطور امتحان نهايي بدم؟

من ايمان نداشته ام رو براي كي خرج كنم؟ براي امامي كه نمي بينمش ؟
براي امامي كه وجودش جز تصور تكرار جمله هاي كتاب هاي ديني اول دبستان، دوم دبستان، سوم دبستان . . . اول راهنمايي؛ دوم راهنمايي... اول دبيرستان، ... ترم اول دانشگاه. ... نيست؟
امامي كه به ما ياد داده اند فقط براي امتحان ترم حفظش كن!
آنوقت اگه چنين امامي بياد، من چي دارم كه خرجش كنم؟ كدووم ايمان؟
من همينجا اعتراف مي كنم كه  اهل كوفه هستم، علي تنها بماند!

خدايا رحم كن به نداشته هاي بنده هايت


+ نوشته شده توسط ساغر در شنبه ششم آذر 1389 و ساعت 12:57 |

مي ترسم از مادر شدن

مدت هاست تصميم گرفته ايم مادر و پدر بشويم اما من ترس عجيبي دارم.

از مادر شدن مي ترسم

از آينده دوري مي ترسم كه خودم رو سرزنش كنم بخاطر موجودي كه  وسيله بوجود آمدنش بودم.

مي ترسم از اين كه نتونم درست تربيت كنم

من هنوز خودم تربيت درستي ندارم

هنوز روال مشخصي براي زندگي ام ندارم؛

هنوز تكليفم با سوال هاي اساسي زندگي ام مشخص نشده

هنوز نمي دونم مسلمانم يا نه؟

هنوز به داشته هاي خودم شك دارم

نمي دونم بچه ام را بايد چطور تربيت كنم؟

به كدام مذهب دعوتش كنم؟

بچه ام چه چيزي بايد از من ياد بگيرد؟

مادري كه خودش هر روز ترديدهاش رو با خودش به دنبال مي كشه چه بچه اي رو تربيت خواهد كرد؟

اگه 20 سال ديگه بچه م تو همين موقعيت قرار بگيره چه كمكي از دستم بر مي آد؟

رهاش كنم ؟

تربيت من فقط حفظ كردن بوده؛ حفظ كردن دين ؛ ظاهر دين؛

هر چي كه ياد گرفته ام از كتاب هاي ديني اجباري مدرسه تا گروه هاي مطالعاتي دانشگاه همه اش حفظيات بوده؛

اگه بخوام همين حفظيات رو به بچه م منتقل كنم نهايتا در بهترين حالت يكي مي شود مثل خودم.

اما اگه بخوام چيزي فراتر از اين ها بهش بدم دستام خاليه؛ خودم به جايي تكبه نكردم كه تكيه گاه بچه ام بشوم.

كاش مادر شدن فقط يك روال طبيعي بود، كاش مي تونستم خودم رو به شيريني هاي بچه داشتن سرگرم كنم و از مسئوليت هاش فرار كنم.

مي ترسم از مادر شدن.

+ نوشته شده توسط ساغر در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 و ساعت 21:52 |

براي مراسم عزاداري رفته بودم، معمولا موقع روضه خواني ها، موضوعي كه غير از مصيبت و شرح حادثه مي گن، عشق و محبتيه كه بين  همه سپاه امام حسين بود، عشق پدر و پسر، عشق مادر و فرزند و حتي عشق يك مريد به مرادش . . .

احساس غربت شديدي مي كردم، دوست  داشتم تجربه چنين عشقي را داشته باشم،

عشقي كه بدون اما و اگر و چرا و . . .  باشد،

عشقي كه نخواهم برايش دليل و عقل و استدلال... بچينم،

عشقي كه قبل از نسبي و سببي بودنش "وجود" داشته باشد.

نمي خوام دوباره اينجا روضه بخوانم كه من تجربه عميق دوست داشتن و دوست داشته شدن رو نداشتم و مادر و پدر و آدم هاي اطرافم هميشه اين را از من دريغ كرده اند . حتي اينجا هم تزهاي روانشناسانه آقاي روانشناس به دادم نمي رسد؛ حتي خود آقاي روانشناس هم اينجا سكوت كرده.

فقط مي خواهم بگويم بدجوري حسودي ام شد،

بدجوري احساس تنهايي و غربت كردم،

عميق ترين حس خلاء تو وجود هر انسان

چقدر عشق و وابستگي بايد عميق باشد كه حتي جان دادن براي او از عسل شيرين تر باشد؟

اين احساس رو نسبت به خدا هم ندارم، خدايي كه از بچگي ام برايم اثبات كرده اند و جرات شك تو وجودش رو هم ندارم چه برسد به موجودات زميني مثل همسرم.

اين عشق از چه جنسيه؟

 كجايي آقاي دين شناس تا برايم حديث بخواني از عشق؟

تا گريه كنم برايت از نداشته ها؟

من عشقني عشقته  و من عشقته قتلته . . .

كجايي روضه ام را بخواني ؟

 

+ نوشته شده توسط ساغر در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 و ساعت 8:45 |
اين چند روز درگير مرگ يك آدم بودم. شاهد نزديك مرگ.
نمي خوام از صحنه هاي دلخراشي كه ديدم برايت بگويم، مي خواهم از پس لرزه هاي روحي و رواني اتفاق بگويم.
اين بنده خدا دو سال درگير يك مشكل بود كه اگر اين مشكل حل مي شد نمي مرد، در تمام مدت اين دوسال همه اطرافيانش ( همسرش، بچه هايش ، خواهر، برادر، مادر، پدر، خواهر زاده ها، برادرزاده ها ...) دست به هر كاري زدند تا نجات پيدا كند، از خرده كارهاي دنيايي و متوسل شدن به آدم هاي مختلف تا بزرگترين نذرها و روزه ها و توسلات به ائمه، اين آخري ها همه شديدا اميدوار بودند اما مرگ ناگهاني اش همه را در شوك وحشتناكي فرو برد.

من تقريبا دراولين لحظات رسيدن خبر مرگ به همه اطرافيانش بودم، سعي مي كردم آنها را آرام كنم اما واقعا شرايط غيرقابل تصوري بود،

يكي  عدالت خدا را زير سوال مي برد، داد مي زد  و مي گفت :
تقاص چه گناهي را دارد پس مي دهد؟
چرا بايد چنين بلايي سر خانواده آنها بيايد؟
چرا چنين مرگي بايد نصيب عزيزترين كس اش مي شد؟
چرا خيلي ها كه واقعا مرگ حقشان است بايد توي اين دنيا راست راست راه بروند و كسي كه آزارش به مورچه هم نرسيده بميرد؟
چرا بايد بچه هاي اين بنده خدا يتيم بشوند و يك عمر بدبختي نصيبشان بشود؟

ديگري فرياد مي كشيد و با امام رضا صحبت مي كرد كه :
چرا جواب آن همه نذر و نياز خالصانه را نداده؟
چرا دو سال مداوم هر روز نماز حاجت خواندنش و متوسل شدنش به امام زمان جواب نداده؟
چرا آن همه دعاهايي كه در مكه وكربلا و مشهد و امام زاده ها و ... براي حاجتش خوانده، هيچ كدام اثر نكرده؟
آن همه راز ونياز خالصانه با خدا چه جوابي داشته؟
آن همه صدقه و خيرات هر روزه چه دردي را دوا كرد؟
آن همه حاجت طلبي شب قدر و عرفه و همه روزهاي خاص مذهبي چه اثري داشت؟

يكي ديگر ناله مي كرد و شكايت مي كرد به خدا كه :
چرا هميشه بلا سر آدم هاي ضعيف  و بيچاره مي آوري؟
چرا به وضعيت خانواده اش رحم نكردي؟ بچه هايش، همسرش، و پدر و مادر پيري كه با شنيدن خبر مرگ فرزندشان ديگر توان سر بلند كردن نداشتند.

من مانده بودم با اين همه سوال، انگار همه سوال ها را داشتند از من مي كردم و من بايد جواب مي دادم،
تمام اين سوال ها مثل پتك توي سرم كوبيده مي شد.
انگار داشتم امتحان نهايي همه درس هاي زندگي را پس مي دادم، در عرض چند ساعت بايد امتحان فلسفه زندگي، عدل الهي، فلسفه دعا، هدف زندگي، دين داري، خداشناسي  . .  . همه را بايد امتحان مي دادم.
سر جلسه كنكوري نشسته بودم كه فكر مي كردم خيلي برايش درس خوانده ام و آماده ام ولي وقتي وارد امتحان عملي اش شدم ديدم هيچ چيز بلد نيستم، حتي اصلي ترين مفاهيم درس هايم را هم نفهميده ام.

عزا و ماتم مرگ آن بنده خدا يك طرف و آن همه سوالات كه دور سرم ميچرخيدند يك طرف ديگر.
الان فكر مي كنم آيا اگر خودم در چنين شرايطي قرار بگيرم و خدا دوست داشتني ترين آدم زندگي ام را در حساس ترين لحظه اي كه به او نياز دارم، ازمن بگيرد مي توانم براي خودم منبر بروم و آن همه كتاب كه در موضوع عدل الهي و فلسفه زندگي و هدف خوانده ام را عملي كنم؟

پي نوشت 1:
منظور من از پست قبلي زير سوال بردن حديث حضرت علي (ع ) نبود، زير سوال بردن دين داري ما آدم هاست كه ضعف هاي شخصيتي خودمان را به اسم دين مي زنيم و به اين ضعيف بودن افتخار مي كنيم.

پي نوشت 2:
براي اين كه سوء تفاهم پيش نيايد بايد بگويم اين پست هم در رد عدل الهي و درست بودن شكايت هاي صاحب عزاها نيست، اين پست فقط براي بيان چالشي است كه ديرو زود سراغ هر آدمي مي آيد، اين سنت خداست كه ايمان آدم ها را امتحان كند، اين امتحان براي يكي غم است براي يكي شادي.

+ نوشته شده توسط ساغر در دوشنبه دهم آبان 1389 و ساعت 10:48 |
چند روز پيش تو يه مهموني كه مهموون هاش خانم هاي مذهبي بودند صحبت بر سر ترس خانم ها بود.
هر كي حرفي مي زد؛ يكي از شجاعتش مي گفت، يكي از اين كه از چي مي ترسه؟ از چي نمي ترسه و ...
اين وسط يك خانم الهيات خوونده كه الان طلبه است يهو گفت :
بله در اسلام حديثه كه زن بايد چند تا خصلت داشته باشه و يكيش ترسه (يكيش هم خساسته و سوميش رو هم يادم رفت)
باز دوباره بحث بالا گرفت و جو اين طوري برگشت كه ترسو بودن شد باعث افتخار.
من از سوسك مي ترسم.
من از موش مي ترسم.
من از رانندگي مي ترسم
من از فلان آدم مي ترسم
من از آمپول مي ترسم
...
يهو يكي اين وسط گفت من از هيچ كدوم اينا نمي ترسم ؛ پس از اسلام خارجم !

همه خنديدند.
اما براي من اين طعنه، خيلي خيلي تلخ بودم.
به اين مسئله فكر مي كردم كه چرا ما عقل رو يهو مي ذاريم كنار و شروع مي كنيم ضعف هاي شخصيتيموون رو با مذهب توجيه كردن؟
چرا ترسيدن من از سوسك و آمپول بايد به استناد يه حديث افتخار باشه ؟
واقعا عجيب نيست؟
دين را به سليقه خودمان مي بافيم و مي دوزيم و به زور تن  زندگي مان مي كنيم عوض اين كه خودمان را عوض كنيم و تو قالب دين بريم !
و بدتر اين كه اين بلاي جان قشر مذهبي ما شده؛ طلبه اي كه قرار است تا چند ماه ديگر به قول خودش ملبس بشه و بشه ويترين اسلام اين حرفها رو مي زنه،
لطفا نگو اين ها استثنا هستند و تو هر قشري هر جور آدمي پيدا مي شه.
بله خوب و بد همه جا هست، ظاهر آدم ها مبناي قضاوت تفكراتشوون نيست.
كاملا درست.
اما منصفانه كه ببيني اين جو غالب مذهبي هاي ماست . حكومت اين جوري دين را براي مردم تعريف كرده.
دور و بر من پر است از اين آدم هاي ظاهر مذهبي و مقدس ماب، آدم هايي كه دين برايشان فقط پوسته ظاهري است، آدم هايي كه نماز و روزه و حتي خمس و نماز جمعه شان انجام مي شود،
بعضي هاشون رئيس بسيج .. هستند، بعضي هاشون طلبه، بعضي هاشان حاجي بازاري، بعضي هاشون آدم معمولي . . .

اين ها را مي گم كه به ايمان و اسلام خودموون شك كنيم، ايمان يعني رشد كردن، هر توقفي در هر موقعيتي معنيش سقوطه، چه براي آدم گناهكاري كه تازه توبه كرده و چه براي عارفي كه سال هاست داره تلاش مي كنه.

متاسفانه زندگي من كنار اين تيپ آدم ها مي گذره. خيلي وقت ها براي اين كه خودم را داخل اين آدم ها گم نكنم و قاطي اين آدم ها نشم مجبور مي شم به خودم ثابت كنم كه من نبايد اين جوري باشم.
اما چه جوري؟

+ نوشته شده توسط ساغر در چهارشنبه پنجم آبان 1389 و ساعت 16:35 |
شرايط اخلاقي شركت اصلا مناسب نيست. نمي توونم اين محيط غير اخلاقي رو تحمل كنم.
بزار برم سر اصل مطلب:
امروز به ما دستور دادند تفكيك جنسيتي بشويم ! يعني در يك حركت ضربتي دو اتاق كنارهم تبديل به اتاق خواهران و برادران شد !
بگذريم كه چقدر خنديديم
همديگه رو خواهر و برادر صدا مي كرديم!
خانم هاي  اتاق برادران ! كيف هاي زنانه را قايم مي كردند.
آقايون اتاق خواهران اسم ها و ليبل هاي رو ميزشون رو تو كشو مي ذاشتن و كت ها شون رو جابجا مي كردند.
حتما مي تونيد تصور كنيد كه چه اتفاقات خنده دار و مسخره بازي هايي مي شه تو اين موقعيت كميك انجام داد.
حالا چرا ؟

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ساغر در شنبه بیست و چهارم مهر 1389 و ساعت 17:45 |