پروژه اي كه دارم توش كار مي كنم ، از آن پروژه هايي است كه به درد case study كلاس هاي مديريت ريسك و مديريت بحران مي خورد، از همه جور بلايي كه فكرش را بشود كرد سرش آمده،

هر روز با يه بحران درگيريم، از روز اولي كه شروع كرديم و كارفرما محترمانه گفت جمع كنيد بريد، اين كارا به درد ما نمي خوره و ما مي گفتيم خودتون قرارداد بستيد! تا حالا كه موقع تحويل شده و ما دنبال كارفرما مي دويم تا يه امضاي ناقابل بكند و پروژه تاييد شود و ما هم به پولمان برسيم.

هر روز يه دردسر جديد از نوع جديدتر! يا كارفرما دبه در مي آورد يا از غضنفرهاي  خودمان گل مي خوريم، وسط پروژه يهو يكي استعفا مي دهد، يكي مريض مي شود و يكي دو ماه مرخصي استعلاجي مي گيرد، كه براي هيچ كدامشان جايگزين نداريم، ساختار سازماني شركت عوض مي شود و مدير پروژه پست جديد مي گيرد و مي رود جاي ديگر و ما مثل نخودي سرگردان مي شويم، كارفرما هم كه خودش عالمي دارد!

همكاري نمي كند، هميشه از موضع بالا برخورد مي كند، جز تحقير و تمسخر و تهديد زبان ديگري را نمي فهمد، مدام در حال مچ گيري و سنگ اندازي و ...

مدير جديد پروژه عاجز شده است، هر بار مذاكره با كارفرما و پشت سرش جلسه داخلي و ارائه گزارش پيشرفت به كنترل پروژه و توجيه اقتصادي و دليل عقب ماندن پروژه از زمان بندي و . . .  هر كدامشان به تنهايي جان اين مدير پروژه جديد بي تجربه را نصف مي كند، هر بار يا بايد پاسخگوي غرهاي زير دست باشد كه چرا پولمان را نمي دهي؟ يا پاسخگوي بالايي هاي خودش كه چرا پروژه دارد fail مي شود؟ يا از دست كارفرما بد وبيراه بشنود، همه اين روابط يك طرف، مشكلات فني انجام پروژه خودش پروژه ديگري ست.

و ما چاره اي جز انجام پروژه نداريم!

البته در عالم پروژه ها اين اولين و آخرين پروژه بدقلق دنيا نيست، درعلم مديريت پروژه اصلا پروژه اي كه بحران و ريسك نداشته باشد پروژه نيست، چيزي كه هيچ دردسري نداشته باشد را اصلا پروژه نمي نامند!

اصل مديريت پروژه؛ مديريت ريسك هاي پروژه است وگرنه برگزاري جلسه و امضا كردن نامه  و قرارداد و مذاكره كردن كه اسمش مديريت پروژه نيست.

كلاس متودولوژي توليد كه مي رفتيم استاد مي گفت اول هر پروژه اي بشينيد توي يه كاغذ همه ريسك هاي احتمالي پروژه رو بنويسيد، حتي محيرالعقول ترين شون رو كه احتمال ضعيفي داره رو بنويسين، حتي اگه مشكل خانوادگي هم هست كه ممكنه رو پروژه اثر بذاره بگين، حتي نور كم اتاق كارمندا ممكنه ريسك پروژه باشه، حتي دعواي شما با همسرتان ممكنه تاثير بزاره، تا چيزهاي بديهي مثل ندادن پول قرارداد توسط كارفرما! بعد خودتون رو توي اون موقعيت قرار بدين و ببينين بايد چه خاكي تو سرتون بريزين! همين ها رو مكتوب كنيد! مي گفت تا وقتي صد تا پروژه اين جوري انجام نديد نمي فهميد اين كاغذا چه دردي رو از شما دوا مي كنه!

راست هم مي گفت و من هر روز با اين تجربه توي كارهاي فني ام دست و پنجه نرم مي كنم، عوض اين كه با ايجاد هر بحران و مشكل توي پروژه، شوكه بشيم و اعتماد بنفس از دست بديم و هول بشيم و كاسه چه كنم چه كنم بگيريم و اين ضربه توي پروژه تاثير بزاره، اول پروژه به همه اين مشكلات فكر مي كنيم تا موقع مواجه شدن دست خالي نباشيم، حداقل هول نشيم.

اين ها همه مقدمه بود ! براي كساني كه از مصائب پروژه انجام دادن بي خبرند،

اين روزها كه مشغول خاك بر سر خود ريختن براي بحران هاي پروژه اي هستيم كه مديريتش از قبل هيچ فكري به حالشان نكرده بود، به پروژه زندگي فكر مي كنم،  پروژه اي كه من مدير پروژه اش هستم و خدا هم كارفرمايش، اصلا اين پروژه موضوعش آدم كردن من است! بنابراين كارفرماي محترم حسابي ما را وارد بلاها و بحران هاي جور واجور مي كند تا آدم بشويم و درجه ايمانمان برود بالا.

اما من كه هيچ چيزي از مديريت ايمان نمي دانم با روبرو شدن با بحران ها و ريسك ها چه مي كنم؟

چقدر از آدم هاي دور و برم را مي بينم كه زندگي معمولي دارند، ولي با يه بحران زندگيشون بهم مي خوره،

بزرگي اين بحران مهمه؟ اندازه ش؟ تعدادش؟

همه ما مرتب بحران داريم.

دير رسيدن به مترو و بستن درهاش درست جلوي چشماي ما !

افتادن يه درسي كه به نمره قبوليش احتياج داشتيم،

گم كردن چيزي كه بهش احتياج داريم

نرسيدن به آرزويي كه خيلي تو ذهنمون بزرگ شده بود

دعواي با پدر، مادر، دوست يا همسر سر يه چيز كوچيك يا بزرگ!

مريض شدن (از يه سردرد ساده تا يه سرطان پيشرفته وحشتناك)

و نهايتا مرگ عزيزي كه بهش شديدا وابسته ايم.

 اين چند روزه همش مشغول نوشتن كاغذ مديريت ريسك زندگي توي ذهنم هستم، هر اتفاقي رو توي ذهنم تصور مي كنم و خودم رو تو اوون موقعيت مي ذارم و مي بينم كه چه خواهم كرد؟

اگه كنكور قبول نشم؟ اگه فردا بفهمم سرطان دارم؟ اگه مامانم (خداي ناكرده) فوت كنه؟ اگه همسرم تصادف كنه؟ اگه هيچ وقت بچه دار نشيم؟ اگه بخاطر چك برگشتي با دستبند برم زندان؟ اگه زلزله بياد و زير آوار بمونم؟

يا حتي اتفاقات خوبي مثل: اگه يهو يه كار خيلي بزرگ و عالي بهم پيشنهاد بشه؟ اگه بتونم براي ادامه تحصيل از بهترين دانشگاه دنيا بورسيه بگيرم، اگه . . . .اگه . . . .

 و توي خيلي از اين ها ساغر موجودي ضعيفه كه با اين وضعيت ها شكسته مي شه، با خبر قبول نشدنش گريه خواهد كرد، غصه خواهد خورد، احساس حقارت خواهد كرد.

اگر مريض بشود اراده اش را از دست مي دهد ، تسليم خواهد شد، شايد هم از شدت افسردگي آماده مرگ بشود.

اگر عزيزش از دستش برود از خدا عصباني خواهد شد، مي جنگد، عصيان مي كند،

 توي اين ريسك ها من همان مدير پروژه جوان بي تجربه اي هستم كه از عهده كارش بر نمياد و موقع مواجه شدن با بلاها كم مي آورد.

 پي نوشت 1 : آقاي روانشناس دارد روي اين فكر مي كند كه چطور من را براي مواجهه با اين بحران هاي كوچك و بزرگ آماده كند، آقاي دين شناس دارد فكر مي كند نقش ايمان و اعتقاد اينجا چيه؟ چرا اين ساغر نمي تواند در مواقع بحراني از خدايش كمك بگيرد؟

 پي نوشت 2 : كتاب "دا" را كه مي خواندم تمام مدت در حال حرص خوردن بودم! نه بخاطر كتاب كه بخاطر خودم.

من عادت دارم هميشه خودم رو جاي قهرمان داستان مي گذارم و توي سطر سطر كتاب از خودم عكس العمل نشوون مي دم، اما موقع خواندن دا عصبي شده بودم، همان فصل هاي اول همه انرژي ام را براي مبارزه كردن در نقش "سيده زهرا" از دست دادم و بقيه كتاب رو مثل ذخيره ها توي نيمكت نشستم و تماشا كردم.

بحران هايي كه اين آدم پشت سر گذاشته مي تواند هر كدامشان زندگي يك آدم معمولي رو  از هم بپاشد، فقط يكي اش كافي است تا آدم ضعيف النفس رو كاملا تسليم كنه. خيلي آدم ها هستند كه توي زندگي شان بحران هاي بزرگ و كوچك داشته اند. يك سري با ان بحران ها داغون شدند و سقوط كردند، يك سري صعود.

زندگي نامه خيلي از آدم هاي بزرگ همين جوريه. نمي دانم اين آدم ها اين همه اراده، انرژي، قدرت، شجاعت رو از كجا آورده اند؟                                                     

+ نوشته شده توسط ساغر در سه شنبه سوم خرداد 1390 و ساعت 13:39 |

مي گفت براي خريدن شير آب براي سرويس بهداشتي هاي خانه نوسازشان رفته بازار و بعد از كلي گذشت و گذار براي هر سرويس يه شير آب بقيمت بالاي يك ميليون خريده،

من داشتم حساب مي كردم ارزش كاسه توالت شان بايد چند باشد؟

هيچ وقت توي هيچ مهماني و مسافرتي لباس تكراري نپوشيده بود، هميشه همه چيزش ست ست بود، از لباس زير گرفته تا چادر و ...

با اينها كه رفت و آمد مي كرديم اخلاق اشرافي گري شان روي من اثر گذاشته بود، مدام به همسرم نق مي زدم كه من با اين لباس ها تو اين مهماني ها نميام، همه اش كه نمي شود يه دست لباس مجلسي داشت.

 .

.

امسال عيد كه رفتم ديدن اقوام دور و نزديك شهرستان، لباس خودم را كه سالها بود از مد افتاده بود و آنقدر شسته بودمش كه بعضي جاهايش نخ نما شده را تن يكي از بچه هاي فاميل ديدم، تازه فهميدم مامانم چرا آنها را از من مي گيرد و مي گويد به مستحقش مي رسانم.

لباس دور ريز من شده بود لباس عيد دختركي كه حتي در اثر گذر زمان و ناصله رحم ها اسمش را هم يادم رفته بود چه برسد به اين كه بدانم پدرش معتاد شده و مادرش با هيچ درآمدي زندگي مي گذراند.

 بيچاره من كه توي اين وانفساي زندگي شهري گير افتاده ام و جلوتر از دماغم را نمي بينم

+ نوشته شده توسط ساغر در دوشنبه هشتم فروردین 1390 و ساعت 16:25 |

فرق جامعه الان با جامعه 30 سال پيش چيه؟

مردم انقلابي اوون موقع با مردم الان چه فرقي مي كنند؟

دين داري مردم ما از انقلاب تا حالا چقدر تغيير كرده؟

مردم انقلاب كردند تا دين حكومت كند و دين حكومت مي كند تا انسان رشد كند، راحت تر رشد كند.

همه به ما مي گفتند حكومت ديني وظيفه اي جز فراهم كردن فضاي رشد دين داري ندارد. هدف تعالي انسان است، حكومت هم ابزار است.

 

ادامه اش چون طولاني و كمي آزار دهنده است را در يك صفحه جداگانه گذاشته ام .. .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ساغر در دوشنبه چهارم بهمن 1389 و ساعت 21:52 |

دانش آموز كه بودم ما را بردند اردوي جنوب.

جو معنويت شديدي ايجاد كرده بودند و ما هم اوائل بچگي مان بود و جذب شده بوديم،

همه شهدا رو مثل بت برايمان تصوير مي كردند، همه شان بلا استثنا در يك خانواده مذهبي ( كه معمولا هم فقير بود!) بدنيا مي آمدند، درس همه شان خوب بوده، هوششان عالي، همه شان قوي و پر زور بودند و همه شان هم با شجاعت تمام جنگيدند و با نامردي تمام شهيد شدند.

اين ها براي نوجواناني كه عاشق هيجان بودند و دنبال الگو، لذت بخش بود. همه كتاب هايي كه در مورد جنگ مي خوانديم همينجوري بود. همه خوب بودند، خوب بدنيا آمدند، خوب زندگي كردند، خوب مردند.

من بشدت جذب اين فضا شده بودم.

 بزرگتر كه شدم خودم را جاي اين شخصيت ها مي گذاشتم ، اما من اين جوري نبودم، مذهب خانواده ام فقط يك تظاهر شناسنامه اي بوده. يك عادت كه مثل ارتش چرا بردار نبود!

سوال هاي مذهبي ام را توي كتاب هاي ديني جواب نگرفته ام .

آدم خوبه اي كه تو زندگينامه شهدا و فيلم هاي تلوزيون تصوير مي كردند، اصلا شبيه من نبود!

من شبيه هيچ كدام از امت شهيد پرور جمهوري اسلامي نبودم!

شبيه اين آدم خوب هايي كه الان هم توي تلوزيون تصويرشان مي كنند.

هيچ كدام از اين قصه ها آرامم نمي كرد، باورشان نمي كردم

 

اما بزرگتر كه شدم فهميدم همت سيگاري بوده !

آويني هم يك هيپي تمام عيار!

خيلي ها اوضاعشان از اين هم بدتر بوده، اما به حقيقت رسيدند و آرام شدند.

 

بزرگتر كه شدم و آمدم دانشگاه سوال و فلسفه و ياس و... همه شان به يكباره بر سرم فرو ريخت.

دو راه داشتم، يا مثل بچگي ها به همين جواب هاي بچه گانه مادر وپدر و مدرسه ام دلخوش باشم و زندگي ام را بكنم يا جرات داشته باشم به همه چيزهايي كه به خوردم داده اند شك كنم و از نو بسازم.

هنوز هم آونگ وار بين اين دو حالت مي چرخم.

آن موقع كه از گشتن و پرسيدن و فهميدن كلافه و خسته ميشم، آرزو مي كنم كاش همان زن خانه داري مي شدم كه محدوده تفكراتش از دور كمر و مانيكور ناخنش و دستور پخت بيف استراگانف فراتر نرود.

آنوقت خوره هايي مثل فلسفه به جانت نمي افتد كه اگر بخواهي با اطرافيانت در موردش صحبت كني بهت جواب بدهند كه : ديگه وقتشه بچه بياري از بيكاري در بياي!

از نو ساختن هم كار ساده اي نيست، با هيجان و انرژي زياد شروع مي كني اما مدام به بن بست مي خوري، تشنه اي اما آب كمتر پيدا مي شود.

+ نوشته شده توسط ساغر در جمعه یکم بهمن 1389 و ساعت 19:7 |

زمان دانشجويي داغ بوديم، آرمان گرا، ايده آل گرا.

چقدر به آدم هاي معمولي دور و برمان كنايه هاي چپ و راست مي زديم كه شما به چيزهاي حقيري قانع شده ايد! چرا پرواز نمي كنيد؟

چرا نشسته ايد؟

چرا به وضعيت الان قانعيد؟

چرا كاري نمي كنيد؟

چرا به اين اوضاع تن در ميديد؟

 

چقدر تو سياست آرمان خواهي مي كرديم، چقدر از شعارهاي مرگ بر و زنده بادي كه براي مدينه فاضله مان مي داديم حال ميكرديم، چقدر براي سياستمدارها خط و نشان مي كشيديم.

عشقمان عهدنامه مالك اشتر بود كه حفظ كرده بوديمش براي سخنراني ها وتريبون ها و مناظره ها و ...

وقتي حرف از عدالت و عدالت خواهي مي آمد گردن دراز مي كرديم و گوش هايمان تيز ميشد، انگار تنها سربازان عدالت در دنيا ما هستيم!

حال مي كرديم اگه تو بيانيه هاي تند وتيزمان از رشوه خواري انتقاد مي كرديم و هر چي فحش بود نثار رشوه دهندگان و خوردندگان مي كرديم.

وقتي براي اعتراض به ماجراي دانشجوي پولي هوار مي كشيديم و تظاهرات راه مي انداختيم و پشت در اتاق رئيس دانشگاه اعلاميه مي چسبانديم. حس مي كرديم در صف اول جبهه مبارزه حق عليه باطليم!

وقتي آن پسرك شهرستاني  هم دانشگاهي م پشت تريبون رفت و گفت حقش را نمي بخشد اگر بچه پولدارها، بتوانند با پول پدرانشان كنار او درس بخوانند همه برايش سوت و كف زديم.

 

 

اما امروز:

يكي از همراهان همان روزها اس ام اس داد كه :

برو سايت دانشگاه، داره براي كارشناسي ارشد، دانشجوي نوبت دوم مي گيره، قيمتش هم خوبه ! چقدر مي خواي هر سال كنكور بدي و قبول نشي؟

 چند روز پيش هم وقتي شنيدم يكي از فاميل هايمان براي حل مشكل حقوقي كه داشته مجبور شده 20 ميليون رشوه بدهد تا به حق خودش (نه حق كس ديگري) برسد ، لبخند زدم

+ نوشته شده توسط ساغر در جمعه یکم بهمن 1389 و ساعت 19:4 |

اطلاعيه زده بودند : جشن ... مخصوص همسران

رفتيم شوهرمان را ثبت نام كنيم

با لبخند فرمودند خودتان تشريف بياوريد!

تشريفمان را برديم، سخنران جشن هر چه نصيحت توي عمرش شنيده بود بارمان كرد:

اينقد به شوهراتون گير پول نديد!

اينقد طلا از پول شوهراتون نخريد!

اينقد چشم و هم چشمي نكنيد!

پول شوهرتون رو حروم نكنيد

پول شوهرتون رو .....

وقتي شوهرتون از سر كار ميآد براش شربت ببريد و غذاي خوشمزه بديد بخوره!

وقتي شوهرتون از سر كار مياد . . . .

اين وسط داد زديم ، ببخشيد انگار ما اشتباهي اومديم، وقتي ما از سركار ميايم، كي تره برامون خرد مي كنه؟ كيه كه پول قسطارو ميده اما ماشين و خونه به نام همسرشه؟

پاسخ آمد: خب كار نكنيد !

اين بود جشن مخصوص بانوان !

اطلاعيه زده بودند : مسابقه ورزشي براي همكاران :

رفتيم ثبت نام، با لبخند فرمودند : فقط براي همكاران آقا !

ما نفهميديم بالاخره همكاريم يا نه؟

دوباره اطلاعيه زدند براي اردوي ويژه همسران!

رفتيم همسرمان را ثبت نام كنيم ! گفتند خانم ها فقط !

دوباره لبخند زدند و فرمودند خودتان تشريف بياوريد!

- خيلي ممنون، قبلا پيه اش به تنمان خورده، مرحمت فرموده ما را مس كنيد!

اطلاعيه زده بودند تسهيلات استفاده از فلان رستوران براي كارمندان و خانواده ها:

دوباره با لبخند مسئول مربوطه مواجه شديم كه تسهيلات براي خانم هاي متاهل و آقايون مجرد فقط به خودشون تعلق مي گيره! ما هم اميدوارانه به رستوران رفتيم و جلوي چشمان گرسنه همسر محترم از تسهيلات خودمان بصورت تك خوري استفاده نموديم!

دوباره اطلاعيه زدند : آموزش رايگان فلان براي همسران و فرزندان

- بليط استخر براي كارمندان

- مسابقه فلان براي همسران

- . . .

ما همچنان سنگر را حفظ كرده ايم و هر بار اسم شوهرمان را توي اين برنامه ها مي نويسيم اما هنوز نفهميده ايم چرا با لبخند مي فرمايند كه اين ها مخصوص خانم هاست و هر دفعه با لبخند خودمان را دعوت مي كنند

و هر بار هم كه سراغ اطلاعيه هاي كاركنان مي رويم هم باز با درهاي بشدت بسته مواجه مي شويم.

بالاخره اين مشكل هويتي ما هنوز حل نشده كه همسر كاركنانيم يا كاركنان؟

هر دو ؟

شايد هم هيچ كدام !

 

 

+ نوشته شده توسط ساغر در سه شنبه هفتم دی 1389 و ساعت 12:16 |


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ساغر در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 و ساعت 13:32 |
تو روضه ها خيلي ميگيم كاش كربلا بوديم، كاش اونموقع مي تونستيم امام حسين رو كمك كنيم، كاش ما هم براي امام حسن جوون مي داديم و خيلي كاش هاي ديگه.
اما . . .
از كجا معلوم؟
مردم اوون زمان هم از اين كاش هاي فرضي زياد مي گفتند، كاش يزيد نباشه، كاش امام حسين بياد، كاش . . .
اما وقتي پاي عمل به "كاش" هاشون رسيد، ديديند بايد نقد را بچسبند و نسيه را ول كنند، "كاش"ها براي هموون گفتن و آرزو كردن كافيه. براي زندگي بايد طور ديگري بود!
شايد همين استدلال هاي مسخره اي كه الان براي گناهاموون مي كنيم، همونجا هم براي خوودمون بكنيم و بريم سمت سپاهي كه هم پول بيشتري نصيبمون مي كنه و هم تعدادشون بيشتره و احتمال پيروزيشون قطعيه و هم اگه نريم ممكنه به بدترين وضعيت بميريم، يا شكنجه بشيم.
اگه پاي عقيده در ميون نباشه هيچ عقلي حكم نمي كنه كه بري سمت كسي كه مطمئنا شكست خواهد خورد.
ما چقدر عقيده داريم؟
اين اعتقاد كجاي زندگيموونه؟
"كاش" هامون كجاي زندگيموونه؟

+ نوشته شده توسط ساغر در شنبه بیستم آذر 1389 و ساعت 13:7 |
ديشب دندونم رو جراحي كرده بودم. دكتر گفت بايد چيزاي سرد مثل بستني بخورم تا بخيه ها حساس نشن. مامان هم برام بستني سنتي خوشمزه اي گرفته بود.
وقتي رسيدم خوونه اذان مغرب بود، آقاي دين شناس گفت وضو بگير نمازتو بخوون، اما خونريزي دندونم قطع نمي شد به خودم گفتم به حكم احتياط صبر مي كنم تا خون ريزي قطع بشه و بعد نماز مي خوونم. آقاي دين شناس هر چند دقيقه يكبار آلارم ميداد برو ببين خون بند اوومد يا نه؟
بالاخره خون بند اومد و رفتم سراغ بستني ها، چقدر مي چسبيد كنار بخاري تو سرما بستني خوردن. وسط بستني خوردن دوباره آقاي دين شناس يادم انداخت كه نماز...
ديدم پا شدن از كنار بخاري و ول كردن بستني هاي خوشمزه چقدر برام سخت شده، آقاي دين شناس رفته بود بالاي منبر و موعظه مي كرد كه لذت معنوي نماز بيشتره ، به اوون فكر كن كه نمازت اول وقت باشه.
آقاي روانشناس از خواب بيدار شده بود و مي گفت كدووم لذت؟ لذت بستني خوردن حتي اگه حقير و پست و كوچيك باشه، ملموسه. مي فهمي دركش مي كني  اما اين لذت نمازت كجاست كه حاضر نيستي بخاطرش از يه بستني مسخره بگذري؟
ياد صحبت هاي آقاي پناهيان مي افتم، يه سلسله سخنراني داره با موضوع "چگونه يك نماز خوب بخوانيم؟"

كمي فكر لازمه


+ نوشته شده توسط ساغر در دوشنبه پانزدهم آذر 1389 و ساعت 12:44 |
كانال تلوزيون رو به دنبال يه برنامه دل نشين عوض مي كنم، اما همه اش پر است از دل ناشنين ها .
يكي دارد مدام پشت سر تبريك هاي مصنوعي و خشك و مسخره براي عيد تحويلم مي دهد ، از آن تيپ مجري هاييه كه حتي نمي دونه غدير درسته يا قدير؟ اصلا مگه فرقي هم مي كنه؟ مهم اينه كه بايد خوش بود، حال كرد، عيده ديگه!  بزن و بكوب و مسخره بازي و جك و . . .
آن يكي دارد مدام حديث مي خواند از فضيلت شيعه ها. يادم باشد روز قيامت شناسنامه ام توي جيب باشد تا با نشوون دادن سند شيعه بودنم به راحتي همه مامورين الهي رو دور بزنم!
يكي ديگر . . .
به ناچار مي رم سراغ تكرار چندم مختارنامه.
كاش اين فيلم هم مثل همه فيلم ها و داستان ها و افسانه هاي قبلي بود، كاش قهرمان داستان دشمناني داشت "بد" قيافه و "بد"جنس و "بد"ذات و "بد" . .. كاش مردم كوفه از جنس همه "بد"من هاي داستان هاي ديگه بودند.

آنوقت مي شد راحت لم داد و بقيه داستان رو ديد. مي شد راحت نتيجه اخلاقي گرفت كه نبابد "بد" باشيم. مي شد وجدانم راحت باشد كه من كه "بد" نيستم! مي شد همه "بد"ها رو لعنت كرد.

اما مردم كوفه آنقدرها هم بدمن نبودند، مردم كوفه عادي بودند، مثل من.
مني كه زندگي معموليم رو مي كنم، مني كه ادعا مي كنم خوبم، مني كه آشغال تو خيابون نمي ريزم؛ دزدي نمي كنم، نماز مي خوونم، چادر مي پوشم، دعاي عرفه ميرم، خمسم رو ميدم،  مني كه . . .
مني كه هنوز آب نديده ام و نمي دانم شنا بلد هستم يا نه؟
شايد آب كه باشد خوب شنا كنم، شايد نتوونم پول و ثروت و رفاهم رو خرج عقيده ام بكنم،
شايد با اولين سيلي كه بخورم ، دردش اذيتم كند و عقيده و فكرم را بفروشم.
شايد . . .
خدايا مي ترسم از خودم، چقدر صبر دارم؟

چقدر تا حالا امتحان كلاسي ازم گرفتي و رد شدم؟ چطور امتحان نهايي بدم؟

من ايمان نداشته ام رو براي كي خرج كنم؟ براي امامي كه نمي بينمش ؟
براي امامي كه وجودش جز تصور تكرار جمله هاي كتاب هاي ديني اول دبستان، دوم دبستان، سوم دبستان . . . اول راهنمايي؛ دوم راهنمايي... اول دبيرستان، ... ترم اول دانشگاه. ... نيست؟
امامي كه به ما ياد داده اند فقط براي امتحان ترم حفظش كن!
آنوقت اگه چنين امامي بياد، من چي دارم كه خرجش كنم؟ كدووم ايمان؟
من همينجا اعتراف مي كنم كه  اهل كوفه هستم، علي تنها بماند!

خدايا رحم كن به نداشته هاي بنده هايت


+ نوشته شده توسط ساغر در شنبه ششم آذر 1389 و ساعت 12:57 |

مي ترسم از مادر شدن

مدت هاست تصميم گرفته ايم مادر و پدر بشويم اما من ترس عجيبي دارم.

از مادر شدن مي ترسم

از آينده دوري مي ترسم كه خودم رو سرزنش كنم بخاطر موجودي كه  وسيله بوجود آمدنش بودم.

مي ترسم از اين كه نتونم درست تربيت كنم

من هنوز خودم تربيت درستي ندارم

هنوز روال مشخصي براي زندگي ام ندارم؛

هنوز تكليفم با سوال هاي اساسي زندگي ام مشخص نشده

هنوز نمي دونم مسلمانم يا نه؟

هنوز به داشته هاي خودم شك دارم

نمي دونم بچه ام را بايد چطور تربيت كنم؟

به كدام مذهب دعوتش كنم؟

بچه ام چه چيزي بايد از من ياد بگيرد؟

مادري كه خودش هر روز ترديدهاش رو با خودش به دنبال مي كشه چه بچه اي رو تربيت خواهد كرد؟

اگه 20 سال ديگه بچه م تو همين موقعيت قرار بگيره چه كمكي از دستم بر مي آد؟

رهاش كنم ؟

تربيت من فقط حفظ كردن بوده؛ حفظ كردن دين ؛ ظاهر دين؛

هر چي كه ياد گرفته ام از كتاب هاي ديني اجباري مدرسه تا گروه هاي مطالعاتي دانشگاه همه اش حفظيات بوده؛

اگه بخوام همين حفظيات رو به بچه م منتقل كنم نهايتا در بهترين حالت يكي مي شود مثل خودم.

اما اگه بخوام چيزي فراتر از اين ها بهش بدم دستام خاليه؛ خودم به جايي تكبه نكردم كه تكيه گاه بچه ام بشوم.

كاش مادر شدن فقط يك روال طبيعي بود، كاش مي تونستم خودم رو به شيريني هاي بچه داشتن سرگرم كنم و از مسئوليت هاش فرار كنم.

مي ترسم از مادر شدن.

+ نوشته شده توسط ساغر در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 و ساعت 21:52 |

براي مراسم عزاداري رفته بودم، معمولا موقع روضه خواني ها، موضوعي كه غير از مصيبت و شرح حادثه مي گن، عشق و محبتيه كه بين  همه سپاه امام حسين بود، عشق پدر و پسر، عشق مادر و فرزند و حتي عشق يك مريد به مرادش . . .

احساس غربت شديدي مي كردم، دوست  داشتم تجربه چنين عشقي را داشته باشم،

عشقي كه بدون اما و اگر و چرا و . . .  باشد،

عشقي كه نخواهم برايش دليل و عقل و استدلال... بچينم،

عشقي كه قبل از نسبي و سببي بودنش "وجود" داشته باشد.

نمي خوام دوباره اينجا روضه بخوانم كه من تجربه عميق دوست داشتن و دوست داشته شدن رو نداشتم و مادر و پدر و آدم هاي اطرافم هميشه اين را از من دريغ كرده اند . حتي اينجا هم تزهاي روانشناسانه آقاي روانشناس به دادم نمي رسد؛ حتي خود آقاي روانشناس هم اينجا سكوت كرده.

فقط مي خواهم بگويم بدجوري حسودي ام شد،

بدجوري احساس تنهايي و غربت كردم،

عميق ترين حس خلاء تو وجود هر انسان

چقدر عشق و وابستگي بايد عميق باشد كه حتي جان دادن براي او از عسل شيرين تر باشد؟

اين احساس رو نسبت به خدا هم ندارم، خدايي كه از بچگي ام برايم اثبات كرده اند و جرات شك تو وجودش رو هم ندارم چه برسد به موجودات زميني مثل همسرم.

اين عشق از چه جنسيه؟

 كجايي آقاي دين شناس تا برايم حديث بخواني از عشق؟

تا گريه كنم برايت از نداشته ها؟

من عشقني عشقته  و من عشقته قتلته . . .

كجايي روضه ام را بخواني ؟

 

+ نوشته شده توسط ساغر در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 و ساعت 8:45 |
شرايط اخلاقي شركت اصلا مناسب نيست. نمي توونم اين محيط غير اخلاقي رو تحمل كنم.
بزار برم سر اصل مطلب:
امروز به ما دستور دادند تفكيك جنسيتي بشويم ! يعني در يك حركت ضربتي دو اتاق كنارهم تبديل به اتاق خواهران و برادران شد !
بگذريم كه چقدر خنديديم
همديگه رو خواهر و برادر صدا مي كرديم!
خانم هاي  اتاق برادران ! كيف هاي زنانه را قايم مي كردند.
آقايون اتاق خواهران اسم ها و ليبل هاي رو ميزشون رو تو كشو مي ذاشتن و كت ها شون رو جابجا مي كردند.
حتما مي تونيد تصور كنيد كه چه اتفاقات خنده دار و مسخره بازي هايي مي شه تو اين موقعيت كميك انجام داد.
حالا چرا ؟

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ساغر در شنبه بیست و چهارم مهر 1389 و ساعت 17:45 |
عزيزي به من گفت شك مقدمه يقينه
گفت تا شك نكني به يقين و ايمان نمي رسي و كمتر كسي هست كه با يقين و ايمان بدنيا اوومده باشه،
عزيزهاي زيادي بهم مي گن كه  تا تو ايستگاه شك توقف نكني به مقصد يقين نمي رسي.
اما من بازم سوال دارم،
مي پرسم اگه همه عمرتو تو ايستگاه شك بموني چي؟
اگه نتوني هيچ وقت از ايستگاه شك برگردي چي؟
اگه وقتي تو ايستگاه شك براي كمي تفكر و تامل ايستادي و اتوبوس زندگي رفت، اگه فكر كردي اين ايستگاه، مقصده چي؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ساغر در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389 و ساعت 18:42 |

تا حالا شده واقعا احساس کنی تنهایی, ضعیفی, به کمک احتیاج داری و هیچ موجودی تو این عالم نمی تونه کمکت کنه؟

تا حالا شده از همه ناامید بشی و منتظر یه اتفاق ماورایی و غیر دنیایی بشی؟

تا حالا شده واقعا از ته دل خدا رو صدا بزنی؟

و اونوقت به خودت مراجعه کردی و دیدی که چه پاسخی می شنوی؟ چه عکس العملی در مقابل این نیاز و ناامیدیت دیدی؟

خیلی دوست دارم بدونم در این جور مواقع حاد وبحرانی چی در درونت گذشته؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ساغر در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 و ساعت 23:43 |

مسلماني ما مثل اين شكل است!

وقتي مي بيني اش مي گويي سيب !
اما وقتي ميخوري هم سيب است، هم كيوي هم نارگيل هم پرتغال
مشكل اينجاست كه نه سيب است   و نه هيچ كدام ديگر !
ما مسلمان شناسنامه اي هستيم، در فضاي مسلماني بزرگ شده ايم، مدرسه مسلمان ها رفته ايم، تلوزيون مسلمان ها را ديده ايم، درس مسلماني خوانده ايم اما ...


اما به وقتش ميشويم يك ضد مسلمان!
اگر منافعمان ايجاب كند دروغ مي گوييم،
به راحتي آب خوردن ، غيبت مي كنيم،
آبرو مي بريم،
دل كسي را مي شكنيم،
.
.
.
و بعد هم به همان راحتي موقع اذان مي رويم و نماز مي خوانيم،
حتي نمازهايمان هم مثل همان ميوه عجيب سيب مانند است !

من اين مسلماني را نمي پسندم، يا رومي روم باش يا زنگي زنگ.
اگر مي خواهي مسلمان باشي، همه تبعات مسلمان بودن را بپذير.
مسلمان باش.
مجبور باش كه دروغ و غيبت و تهمت و آبرو بري را ممنوع كني براي خودت.
مجبور باش كه خيلي وقت ها خلاف منافعت عمل كني. چون،  اسلام گفته
مجبور باش كه سختي بكشي!
اگر هم طاقت مسلمان بودن نداري، جرات داشته باش كه منافق نباشي.
حداقل براي خودت منافق بازي درنيار
به خودت دروغ نگو كه مسلمانم و بعد ...

+ نوشته شده توسط ساغر در شنبه دهم مهر 1389 و ساعت 12:30 |


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ساغر در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389 و ساعت 14:45 |