درسته که کار ابوبکر برای حذف و اضافه در اذان بدعت محسوب میشه, اما نمی دونم چرا این عبارت "الصلوه خیر من النوم" که صبح ها با صدای نخراشیده موذن می شنوم بیشتر از خیلی چیزایی دیگه منو ترغیب به بیدار شدن و نماز خووندن می کنه.

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور ۱۳۹۴ساعت 7:55 توسط ساغر |

دوستی تعریف می کرد که روز تعطیل برای پیک نیک و جوجه کباب زده بودند بیرون و بساط جوجه و هیاهو و بگو بخند و تخمه و شادی و ...

که یکی از روی دلسوزی آدرس مک دونالد را میدهد که ساندویچ هایش ارزانتر است و لازم نیست این همه عرق بریزید و زغال باد بزنید و ...!

 

نمی دانم مردم اینجا تفریح را چه چیزی تعریف می کنند اما گاهی این همه سرسبزی و قشنگی طبیعت را می بینم فکر می کنم واقعا ناشکری ست آدم خودش را توی خانه حبس کند یا برود سراغ تفریحات مدرن و پارک های آبی و شهربازی و مظاهر توریستی تفریحی.

 

پی نوشت:اخ که اگه مالزی دست شیرازیا بیفته...

 

پی نوشت :لذت گردشگری تو ایران صد برابر بیشتره تا اینجا.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۴ساعت 6:56 توسط ساغر |

اسم پسربچه ای که توی پارک دیدیم محمد علی بود. کلی ذوق کردم که شیعه پیدا کردم اما بعدا فهمیدم عثمان علی هم دارند!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ساعت 12:19 توسط ساغر |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 21:43 توسط ساغر |

باتو کیو و گنتینگ دو تا از جاذبه های توریستی مالزی اند. اولی معابد هندوهاست و دومی معابد چینی ها.

من تا قبل از این فکر می کردم, کارکرد این معبدها توریستی ست و برای خود چینی ها و هندوها کارکرد عبادی ندارد. اما فهمیدم که نه, اتفاقا این معابد کاملا فعالند.

 دو تا چینی دیدم که روبروی مجسمه بزرگ بودا عود روشن کردند و کف دست هایشان را به هم چسباندند و با چشم بسته چیزهایی شبیه دعا خواندند و دست آخر هم پول توی صندوق مثلا اعانات انداختند.

 

به این فکر می کردم که اگر مثلا حرم امام رضا(ع) هم یک جاذبه توریستی می شد, زیارت های ما چه تغییری می کرد؟

اصلا می شد خلوتی داشت؟ جلوی توریست هایی که قصدشان دیدن معماری و شنیدن تاریخ و گرفتن عکس در زاویه های مختلف و... از قبیل کارهاست، می شود یک زیارتنامه با خلوص نیت خواند؟

اصلا توریستی شدن یک مکان مذهبی با ذات عبادت در یک مکان مقدس متناقض نیست؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 21:31 توسط ساغر |

 

شاید باورتون نشه اما من بیشتر از این که نگران حلال بودن یا نبودن موادغذایی که می خریم, باشم, نگران اسراییلی بودن یا نبودنش هستم.

بس که فراوانترین, ارزان ترین و قابل دسترس ترین خوردنی ها اسراییلی اند.

آن هم در کجا؟

در جایی که مردمانش مشهورند به بیرون غذا خوردن.

 

شاید همین یک مسیله کافی باشد که اگر قرار باشد, درهای ایران به روی

 kfc, mc donald, nestle,....

باز/بازتر بشود, دلواپس توافق باشم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 13:40 توسط ساغر |

پیش نوشت: هیچ جای قرآن نیامده است که نماز را بخوانید, همه جا عبارت "برپا داشتن نماز " ذکر شده.

 

دنبال مهدکودک برای طهورا می گشتیم که چشممان افتاد به یک مهد محلی(یعنی اینترنشنال نبود). گفتیم سر زدنش بی فایده نیست.

از مدیر مهد درمورد برنامه های روزانه شون پرسیدم و یک عبارت خیلی برام جالب بود و اون هم

" jemaah prayer "

بود. اولش توی ذهنم آمد که بچه سه ساله زود نیست برای نماز جماعت یاد گرفتن؟

اما بلافاصله یاد طهورا افتادم که خودش با ما نماز می خواند, یعنی ادای نماز خواندن در می آورد.

خانه که برگشتیم نکته ماجرا را تازه فهمیدم, در ذهن این مسلمان ها, نماز به صورت پیش فرض جماعت است و در ذهن بچه هایشان هم این پیش فرض حک می شود اما ما ..

 

پی نوشت:یک نکته مغفول از جانب همه نوشته های اینترنتی در مورد آموزش نماز به فرزندان اینه که ما به کل نقش مسجد و جماعت رو حذف کردیم، چرا ؟ چون خودمون مسجد نمی ریم.

 

پی نوشت:همان ابتدای ازدواج با شناختن مسجد و هیأتی که آقای همسر باهاشون در ارتباط بود, می پرسیدم چرا جلسه های هیأتتون رو تو مسجد برگزار نمی کنید؟ پاسخ های مختلفی می شنیدم از جمله این که مثلا می خوایم خصوصی تر باشه, می خوایم حرمت مسجد حفظ شه....

ولی بنظرم اصلا قانع کننده نبود تا این که برای هیأت, یک بنده خدایی حسینیه جور کرد و کلا رفت و آمد ما به مسجد خیلی کمتر شد. من دایم تذکر می دادم که حفظ سنگر مسجد از حفظ جلسات هفتگی خصوصی و ... خیلی واجبتره, اما موثر نبود.

حالا ما تو حداقل سه تا هیأت خانگی پایه ایم(بصورت متاهلی آن هم وگرنه مجردی تعدادش بیشتر میشود) و حتی سراغ مسجد بغل خونمون رو نمی گیریم.

درد بدیه.

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 7:56 توسط ساغر |

یک چیز عجیبی که اینجا کشف کردم, مایوی پوشیده بود.

مسلما منظورم مایوی اسلامی نیست.

 

تا قبل از این فکر نمیکردم جز مایوهای "تا حد زیاد عریان" مایوی دیگری وجود داشته باشد.

هیچ وقت در طی ۱۸ سالی که استخر میرفتم با مایو احساس خوبی نداشتم, انگار که "باید" با مایو عریان باشم و همیشه این سوال توی ذهنم بود که چرا تو هیچ مغازه ای مایوی استین و پاچه دار بلند برای آدمی مثل من که از عریان کردن بدنم خجالت می کشم, پیدا نمی شود؟

 

تا این که اینجا خانم های غیر مسلمان هم با مایوهایی نسبتا پوشیده دیدم, یعنی چیزی شبیه تی شرت و شلوارک بلند البته از جنس مایو.

حتی مایوهای بچه گانه اکثرا شبیه لباس یکسره و استین دار و پاچه دار است.

 

چرا زنان ما در ایران این قدر حرص به بدن نمایی دارند؟

 

پی نوشت: بعد نوشتن این پست, ذهنم رفت سراغ عروسی هامون و خود خفه کنی برای لباس هرچه بازتر.

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 3:0 توسط ساغر |

مردم اینجا تقریبا اعصاب آرام تری از مردم ایران دارند.

این را توی رانندگی هایشان و برخورد های روزانه براحتی می شود فهمید.

اوایلی که آمده بودیم، هنوز به راست فرمان بودن ماشین ها و بنابراین برعکس شدن همه جهات رانندگی عادت نداشتیم و کم پیش نمی آمد که در خط مخالف برانیم اما کسی سرمان داد نمی زد، سرش را از پنجره بیرون نمی آرود تا فحش بدهد و حتی بوق کمتر می زدند.

حتی یکبار که از خیابان رد می شدم حواسم نبود کدام جهت را باید مواظب باشم و به وسط لاین که رسیدم از سروصدای همسرم که آن طرف خیابان بود فهمیدم جهت نگاهم اشتباه است! وقتی برگشتم دیدم چهار ماشین پشت سر هم متوقف شده اند و بدون هیچ بوق یا داد و هوار بر سر این عابر بی حواس، منتظرند من رد بشوم!

یا همین چند روز پیش که وسط میزهای رستوران، طوری که راه رفت و آمد بسته شده بود، ایستاده بودیم و داشتیم قیمت ها را می دیدیم که یک هو نگاهم به چند نفر افتاد که ساکت و بدون این که حتی مستقیم توی چشم های ما نگاه کنند، پشت سر ما ایستاده اند تا ما کارمان تمام شود و بروند جلو سفارش بدهند.

فرض کنید مترو در ایران خراب شود، تجمع در یک ایستگاه از ازدحام هم بگذرد، هوا هم گرم باشد. چه اتفاقی می افتد؟ کم فحش می شنویم به تمام ارکان مملکت و به همدیگر؟ اما اینجا چنین اتفاقی را دیدم که همه خیلی ساکت، حتی صف هایشان را هم منظم حفظ کرده بودند و خودشان را باد می زدند!

چرا ما این قدر کم اعصابیم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 15:52 توسط ساغر |

توی فروشگاه یک چیزی دیدم که امثال من اسمش را محیرالعقول میگذاریم اما اصلا خاص نیست.

یک خانواده هفت نفره با هم آمده بودند خرید.

کوچیکترین عضو, نوزاد بود که بغل پدرش بود, دو تا بچه حدود ۵ساله از دو طرف چرخ بالا رفته بودند و یکی حدود ۲ ساله داخل چرخ و بزرگترین شان هم عین بچه آدم دنبال پدر!

 

حالا من؟

با یک بچه توی همان فروشگاه گرگیجه گرفتم بس که بدوبدو کردم, قایم موشک بازی کردم, با دخترم دعوا کردم, اعصابم خرد شد و آخرش هم نفهمیدم بالاخره چی خریدیم؟ آن چیزهایی که لازم بود را گرفتیم یانه؟ 

و بعد هم پشت دستم را داغ کردم که با بچه نمیشه رفت فروشگاه.

 

یعنی اینا چجوری زندگیشون رو مدیریت می کنند؟

اصلا تو دوروبر خودم که چنین خانواده ای سراغ ندارم اما اینجا کم نیستند, البته نه این که غالبا پرجمعیت باشند اما خانواده پرجمعیت اتفاق نادری در این جا نیست.


برچسب‌ها: تک فرزندی
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 8:39 توسط ساغر |

یکی از بزرگترین آ رزوهای چند ساله ام زندگی کردن در یک جامعه و بستر فرهنگی دیگری غیر از ایران بود.

خیلی برایم سوال بود که اگر در محیطی قرار بگیرم که مثل محیط فعلی, من را به دینداری به شکل فعلی ام سوق نمیدهد چه خواهم کرد؟

چقدر از احوالات و افکار و ذهنیات و قضاوت هایم مربوط به محیط زندگی ام می شود و چقدر تولید شده توسط عقل و فطرتم است؟

 

خب هیچ وقت این امکان میسر نشد تا الان.

 

اول : چرا وبلاگ؟

چون می خواستم افکارم منتشر شوند و مهمتر از همه نقد.

 

دوم:چرا اینجا؟

قبلا هم اینجا مینوشتم, سالهای قبل از تولد دخترم و البته ناشناس.

حالا هم خودم خیلی تغییر کرده ام و هم بنظرم عوض کردن وبلاگ برای خودم هم آشفتگی می آورد.

نمی خواستم چند تا نقاب داشته باشم.

همین وبلاگ رو ادامه میدم, بخصوص این که هنوز روح حاکم بر اسم وبلاگ زنده است.

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۴ساعت 11:8 توسط ساغر |

مي گفت براي خريدن شير آب براي سرويس بهداشتي هاي خانه نوسازشان رفته بازار و بعد از كلي گذشت و گذار براي هر سرويس يه شير آب بقيمت بالاي يك ميليون خريده،

من داشتم حساب مي كردم ارزش كاسه توالت شان بايد چند باشد؟

هيچ وقت توي هيچ مهماني و مسافرتي لباس تكراري نپوشيده بود، هميشه همه چيزش ست ست بود، از لباس زير گرفته تا چادر و ...

با اينها كه رفت و آمد مي كرديم اخلاق اشرافي گري شان روي من اثر گذاشته بود، مدام به همسرم نق مي زدم كه من با اين لباس ها تو اين مهماني ها نميام، همه اش كه نمي شود يه دست لباس مجلسي داشت.

 .

.

امسال عيد كه رفتم ديدن اقوام دور و نزديك شهرستان، لباس خودم را كه سالها بود از مد افتاده بود و آنقدر شسته بودمش كه بعضي جاهايش نخ نما شده را تن يكي از بچه هاي فاميل ديدم، تازه فهميدم مامانم چرا آنها را از من مي گيرد و مي گويد به مستحقش مي رسانم.

لباس دور ريز من شده بود لباس عيد دختركي كه حتي در اثر گذر زمان و ناصله رحم ها اسمش را هم يادم رفته بود چه برسد به اين كه بدانم پدرش معتاد شده و مادرش با هيچ درآمدي زندگي مي گذراند.

 بيچاره من كه توي اين وانفساي زندگي شهري گير افتاده ام و جلوتر از دماغم را نمي بينم

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۰ساعت 16:25 توسط ساغر |

اخبار را مي شنوي  اما نيمه عاقل ذهنت مدام يادآوري مي كند كه بايد به فكر كنكور باشي و لطفا براي مدت يكي دو هفته از سياست فاصله بگير! نترس، مملكت با انفعال تو روي هوا نميره! ولي نمي شد.

مدام سوال، سوال، سوال،

ولي پاسخي نبود،

حالا آزاد شده ام و دوست دارم اولين پستي كه مي نويسم سياسي باشد، مي خواهم سوال هايي كه از همه مي پرسم و قانع نمي شوم را دوباره نبش قبر كنم .

وقتي جريان غائله سبز بپا شد من هم سوال داشتم، من هم حرف داشتم، شك بود، چراهاي زيادي بود، آن مدينه فاضله اي كه قبلا از حكومت اسلامي تو ذهنم بود زير هزار سوال و چرا داشت فرو مي ريخت، به هر سايتي كه سر مي زدم همه همديگه رو محكوم مي كردند و دنبال آتو گرفتن از گذشته و حال و آينده همديگه.

هيچ كس در مورد آرمان حكومت اسلامي صحيت نمي كرد.

هيچ كس نمي گفت بايد در حكومت اسلامي چه مي شد؟ و چه نمي شد؟

وقتي هم سوال مي كردم،انگ آمريكايي بودن و دشمن بودن و حتي نامسلمان بودن ساكت مي چسبيد درست بالاي پيشاني و سكوت بدنبالش مي آمد.

چه جوري بايد مي گفتم كه آرمان من تمدن غرب و حكومت ليبرال نيست اما وضعيت الان هم تئوري هايي قشنگي كه حكومت اسلامي را وصف مي كردند نيست! من توي هيچ كدوم از كتاب هاي ولايت فقيه نخونده بودم كه جايگاه ولايت فقيه بايد چنين جايگاهي باشد، اما حالا چيزهاي ديگري ميديدم.

وقتي سالها پيش در دانشگاه دوره مطالعاتي تمدن اسلامي و تمدن غرب مي گذاشتيم و مي گفتيم تمدن اسلامي تنها هدفش رشد آدم هاست به سوي خدا و مي گفتيم حكومت هم ابزار است براي تمدن. چقدر لذت مي بردم كه يك چرخ دنده اي از چرخ دنده هاي تمدن اسلامي هستم، فكر مي كردم حكومت ما دقيقا همان حلقه گمشده تمدن اسلامي هست كه بايد رشد كند، قدرت بگيرد، ريشه كند تا ...

اما حالا مي بينم من يكي از همان مورچه هايي هستم كه زير پاي فيل هايي كه در حال جنگند له مي شوم**، من همان قدر براي بي بي سي فارسي بي ارزشم كه براي صدا وسيماي خودمان، هر دو هدفشان تهييج و تحميق من است نه تفهيم، هر دو به نفع خودشان، اين ها فقط يك بازي براي اين است كه من طرفدار يكي از اين ها بشوم، يكي مدام از حكومت بد مي گويد و يكي مدام مدح مي كند،

كسي به فكر فهميدن من نيست، تو يك بازي رسانه اي گير افتاده ام كه همه واقعيت رو اونطور كه خودشان مي خواهند به من نشان مي دهند و من هنوز نمي دانم حقيقت اصلي را كجا بايد پيدا كرد؟

چه كسي به فكر عقل و فهم من است؟ بي بي سي كه ولي فقيه را يك مستبد نشان مي دهد يا صدا وسيما كه ولي فقيه را يك فرشته معصوم ؟

عقل به من مي گويد هيچ كدامشان نيست، كتاب هاي ولايت فقيه تعريف ديگري دارند اما من در ظاهر چيزهاي ديگري مي بينم.

وقتي اوائل غائله انتخابات بود و اين سوال ها به ذهنم مي رسيد، خيلي ها از سر دلسوزي مي گفتند كه اين انتقادهات درسته اما الان مشكل سر اصل اسلام و حكومت اسلاميه، اگه بخاطر چهار تا انتقادي كه از حكومت داري كلا از صحنه كنار بكشي و عقب بشيني با آدم هايي كه از اصل با حكومت مخالفند همراه شدي.

شبيه وضعيت يك آدم كه ممكن است دستش زخمي شده باشد، پايش بلنگد، سرش درد بكند اما مشكل اساسي تر ديگري هم داشته باشد، مثلا فرض كن سكته هم بكند، آن موقع عقل مي گويد كه اول به سكته اش برس بعد برو سراغ سردرد و لنگيدن و ...

بعد از فرو نشستن هيجانات و دعواها منتظر بودم خيلي از مشكلات حكومت داري ما كه توي اين سي سال بوده و  تو ماجراهاي انتخابات مثل دمل سر باز كرده بود حل كه نه ولي حداقل فهميده شود، يا حداقل فهميدنش اعلام شود!

اما ديدم نخير، انگار كه نه انگار اين آدم قصه ما دستش زخمي بوده و پايش مي لنگيدهو سرش درد مي كرده، اصلا انگار ديگه حتي اين دردهاش رو هم انكار مي كنه!

منتظر بودم دادگاه عوامل كهريزك پخش بشه، اما الان حتي معلوم نشد كه بالاخره كي مسئول بوده؟ راي نهايي دادگاه چي شد؟ حس ششم هم مي گه كه احتمالا اونقدر قضيه كشدار خواهد شد كه ديگه از پيگيريش خسته مي شي! و يا در عادلانه ترين حالت، كساني محكوم خواهند شد كه فقط دخالت مستقيم داشته اند و آدم هايي كه دستور اشتباه صادر كرده اند يا از دستور سرپيچي كرده اند بعلت كلفتي گردن و برخی مسایل نگو و نپرس از مجازات معاف خواهند شد!

منتظر بودم به اين سوالم جواب داده بشه كه اگه من بخوام به چيزي از حكومت داري ما (حتي مباني و اصولش) اعتراض كنم يا انتقاد كنم و اين اعتراضم رو علني كنم چه كار بايد بكنم كه برچسب جاسوس و نامسلمان و ضدانقلاب و منافق نخورم؟

منتظر بودم به اين سوالم جواب داده بشه كه اگه يك ميليون نفر از آدم ها (حتي اگه اين ها يه سري آدم پولدار بالاشهري و مرفه هم باشند) بخواهند راهپيمايي اعتراض آميز داشته باشند چرا حكومت اسلامي مجوز نميدهد؟

منتظر بودم حداقل تو جمع هاي خصوصي و سايت هاي خودماني بچه هاي حزب اللهي، يكي بگويد ما در فلان قسمت و فلان جاي فتنه اشتباه برخورد كرديم و نبايد چنين كاري را مي كرديم، حتي توقع نداشتم اين مسئله علني باشد و مقاله بنويسند و چاپ كنند، بهر حال برخورد نيروي انتظامي و نظامي و اطلاعاتي ما يه سري مشكلات داشته كه آتيش مردم رو شعله ور نگه داشته. اما هيچ كس نمي آيد در مورد اشتباهات خودي ها حرف بزند.

الان ديگر جرات ندارم بگويم ذهنيت من از حكومت آرماني اسلامي با وضعيت فعلي دارد تناقض پيدا مي كند.

من فكر مي كردم حكومت اسلامي بايد بستر باشد براي فهميدن من و عمل كردن من.

اما حالا حتي جرات نمي كنم كه شك هايم را بين جمع هاي خصوصي بچه مذهبي ها بگويم.

حالا چيزي كه مي بينم اين است كه فساد از هر نوعيش (اداري، اخلاقي، ديني، اقتصادي) دارد رشد مي كند و براي اين كه بتواند در كشوري با حكومت ديني رشد كند، ظاهر خودش را هم ديني مي كند. نمونه هايش را خودت بشمار و ببين چند تا از آدم هاي فاسد دور و برت ظاهر دين مدارانه دارند؟

الان براي من تظاهر كردن به دين و رياكاري ساده تر از خود دين داري شده.

 ** اشاره به يك ديالوگ در فيلم پايان نامه: وقتي دختري كه در درگيري هاي انتخاباتي تير خورده را براي مداوا پيش دكترمي آورند توي يك ديالوگ مي گه: وقتي فيل ها با هم جنگ مي كنند، مورچه ها زير دست وپاشون له مي شن

+ نوشته شده در شنبه سی ام بهمن ۱۳۸۹ساعت 19:11 توسط ساغر |

فرق جامعه الان با جامعه 30 سال پيش چيه؟

مردم انقلابي اوون موقع با مردم الان چه فرقي مي كنند؟

دين داري مردم ما از انقلاب تا حالا چقدر تغيير كرده؟

مردم انقلاب كردند تا دين حكومت كند و دين حكومت مي كند تا انسان رشد كند، راحت تر رشد كند.

همه به ما مي گفتند حكومت ديني وظيفه اي جز فراهم كردن فضاي رشد دين داري ندارد. هدف تعالي انسان است، حكومت هم ابزار است.

 

ادامه اش چون طولاني و كمي آزار دهنده است را در يك صفحه جداگانه گذاشته ام .. .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۹ساعت 21:52 توسط ساغر |

دانش آموز كه بودم ما را بردند اردوي جنوب.

جو معنويت شديدي ايجاد كرده بودند و ما هم اوائل بچگي مان بود و جذب شده بوديم،

همه شهدا رو مثل بت برايمان تصوير مي كردند، همه شان بلا استثنا در يك خانواده مذهبي ( كه معمولا هم فقير بود!) بدنيا مي آمدند، درس همه شان خوب بوده، هوششان عالي، همه شان قوي و پر زور بودند و همه شان هم با شجاعت تمام جنگيدند و با نامردي تمام شهيد شدند.

اين ها براي نوجواناني كه عاشق هيجان بودند و دنبال الگو، لذت بخش بود. همه كتاب هايي كه در مورد جنگ مي خوانديم همينجوري بود. همه خوب بودند، خوب بدنيا آمدند، خوب زندگي كردند، خوب مردند.

من بشدت جذب اين فضا شده بودم.

 بزرگتر كه شدم خودم را جاي اين شخصيت ها مي گذاشتم ، اما من اين جوري نبودم، مذهب خانواده ام فقط يك تظاهر شناسنامه اي بوده. يك عادت كه مثل ارتش چرا بردار نبود!

سوال هاي مذهبي ام را توي كتاب هاي ديني جواب نگرفته ام .

آدم خوبه اي كه تو زندگينامه شهدا و فيلم هاي تلوزيون تصوير مي كردند، اصلا شبيه من نبود!

من شبيه هيچ كدام از امت شهيد پرور جمهوري اسلامي نبودم!

شبيه اين آدم خوب هايي كه الان هم توي تلوزيون تصويرشان مي كنند.

هيچ كدام از اين قصه ها آرامم نمي كرد، باورشان نمي كردم

 

اما بزرگتر كه شدم فهميدم همت سيگاري بوده !

آويني هم يك هيپي تمام عيار!

خيلي ها اوضاعشان از اين هم بدتر بوده، اما به حقيقت رسيدند و آرام شدند.

 

بزرگتر كه شدم و آمدم دانشگاه سوال و فلسفه و ياس و... همه شان به يكباره بر سرم فرو ريخت.

دو راه داشتم، يا مثل بچگي ها به همين جواب هاي بچه گانه مادر وپدر و مدرسه ام دلخوش باشم و زندگي ام را بكنم يا جرات داشته باشم به همه چيزهايي كه به خوردم داده اند شك كنم و از نو بسازم.

هنوز هم آونگ وار بين اين دو حالت مي چرخم.

آن موقع كه از گشتن و پرسيدن و فهميدن كلافه و خسته ميشم، آرزو مي كنم كاش همان زن خانه داري مي شدم كه محدوده تفكراتش از دور كمر و مانيكور ناخنش و دستور پخت بيف استراگانف فراتر نرود.

آنوقت خوره هايي مثل فلسفه به جانت نمي افتد كه اگر بخواهي با اطرافيانت در موردش صحبت كني بهت جواب بدهند كه : ديگه وقتشه بچه بياري از بيكاري در بياي!

از نو ساختن هم كار ساده اي نيست، با هيجان و انرژي زياد شروع مي كني اما مدام به بن بست مي خوري، تشنه اي اما آب كمتر پيدا مي شود.

+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن ۱۳۸۹ساعت 19:7 توسط ساغر |

زمان دانشجويي داغ بوديم، آرمان گرا، ايده آل گرا.

چقدر به آدم هاي معمولي دور و برمان كنايه هاي چپ و راست مي زديم كه شما به چيزهاي حقيري قانع شده ايد! چرا پرواز نمي كنيد؟

چرا نشسته ايد؟

چرا به وضعيت الان قانعيد؟

چرا كاري نمي كنيد؟

چرا به اين اوضاع تن در ميديد؟

 

چقدر تو سياست آرمان خواهي مي كرديم، چقدر از شعارهاي مرگ بر و زنده بادي كه براي مدينه فاضله مان مي داديم حال ميكرديم، چقدر براي سياستمدارها خط و نشان مي كشيديم.

عشقمان عهدنامه مالك اشتر بود كه حفظ كرده بوديمش براي سخنراني ها وتريبون ها و مناظره ها و ...

وقتي حرف از عدالت و عدالت خواهي مي آمد گردن دراز مي كرديم و گوش هايمان تيز ميشد، انگار تنها سربازان عدالت در دنيا ما هستيم!

حال مي كرديم اگه تو بيانيه هاي تند وتيزمان از رشوه خواري انتقاد مي كرديم و هر چي فحش بود نثار رشوه دهندگان و خوردندگان مي كرديم.

وقتي براي اعتراض به ماجراي دانشجوي پولي هوار مي كشيديم و تظاهرات راه مي انداختيم و پشت در اتاق رئيس دانشگاه اعلاميه مي چسبانديم. حس مي كرديم در صف اول جبهه مبارزه حق عليه باطليم!

وقتي آن پسرك شهرستاني  هم دانشگاهي م پشت تريبون رفت و گفت حقش را نمي بخشد اگر بچه پولدارها، بتوانند با پول پدرانشان كنار او درس بخوانند همه برايش سوت و كف زديم.

 

 

اما امروز:

يكي از همراهان همان روزها اس ام اس داد كه :

برو سايت دانشگاه، داره براي كارشناسي ارشد، دانشجوي نوبت دوم مي گيره، قيمتش هم خوبه ! چقدر مي خواي هر سال كنكور بدي و قبول نشي؟

 چند روز پيش هم وقتي شنيدم يكي از فاميل هايمان براي حل مشكل حقوقي كه داشته مجبور شده 20 ميليون رشوه بدهد تا به حق خودش (نه حق كس ديگري) برسد ، لبخند زدم

+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن ۱۳۸۹ساعت 19:4 توسط ساغر |

اونقدر نقاب به صورتمان مي زنيم كه حتي وقتي يك هويت مجازي از صفر هم براي خودمان ايجاد مي كنيم، هويت جديد هم باز هم يك نقاب جديد است براي همان آدم هزارچهره

اسمت را تغيير ميدهي، توي پروفايلت آرزوهايت را مي نويسي و سعي كني با اوون قسمتي از وجودت بنويسي كه دوست داشت نويسنده باشد، فكر مي كردي اين تيكه از شخصيتت همان آزاد انديش ساده و بلند پروازيست كه هميشه آرزويش را داشتي

اما وقتي شروع مي كني و مي نويسي دوباره مي شوي همان آدم نقاب دار.

گاهي وقت ها كامنت ها مسيرت را عوض مي كنند، كامنت از آدم هايي كه حتي نمي داني كي هستند؟

گاهي وقت ها از ترس كم شدن بازديد خودت را سانسور مي كني

گاهي وقت ها براي خوشامد بعضي دوستان مجازي مي نويسي

گاهي وقت ها 

بعد اوون نويسنده آزاد و بلند پرواز كم كم تبديل مي شود به همين مني كه هستم

همين مني كه مي خواستم كمي از خودم فرار كنم و عريان بنويسم و عريان فكر كنم، عريان بپرسم و عريان اعتراف كنم

دوباره نقاب مي زنم

اين مرضي است كه خيلي ها بهش دچار مي شن، ما همه تو زندگي معمولي هم همينجوري هستيم

يا خودمون نقاب مي زنيم يا محيط اطرافمون مجبورموون مي كنه با نقاب خاصي بگرديم

پي نوشت 1

آقاي روانشناس بشدت از اين پست راضيه! سال هاست سعي مي كنه شخصيت واقعي خودم رو به خودم نشون بده

سال هاست سعي مي كنه شخصيت مذهبي و ديني من رو به چالش بكشونه تا بهم بفهموونه ديني كه فقط به يه سري عبادات تكراري و تلقيني خلاصه بشه، دين حقيقي نيست

آقاي دين شناس، فقط به ظاهر اكتفا مي كنه، همين كه چادر بپوشم، نماز بخوونم، مسجد برم، ذكر بگم كافيه،اما آقاي روانشناس نگرانه خودم هم نگرانم.

اين دين مي تونست جور ديگه اي هم باشه، مي تونست كليسا و سرود مذهبي و عيد پاك باشه.

كافي بود تقدير من رو جاي ديگه اي بدنيا مي اورد.

فرقي نمي كنه كه كليسا باشه يا مسجد، اين چنين ديني ارضائم نمي كنه.

 

پي نوشت 2

دقيقا وقتي تحت فشار كاري و درسي و زندگي هستم، يهو وارد فاز تفكرات فلسفي ميشم

يكي نيست بگه بشين درست رو بخون، تستت رو بزن

يكي نيست بگه به كارهايي كه تو شركت رو هم تلمبار شده و بايد انجام بدي برس

يكي نيست بگه به زندگي شلخته و بهم ريخته و مهماني هايي كه رفتي و پس ندادي فكر كن

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی ۱۳۸۹ساعت 13:15 توسط ساغر |

اطلاعيه زده بودند : جشن ... مخصوص همسران

رفتيم شوهرمان را ثبت نام كنيم

با لبخند فرمودند خودتان تشريف بياوريد!

تشريفمان را برديم، سخنران جشن هر چه نصيحت توي عمرش شنيده بود بارمان كرد:

اينقد به شوهراتون گير پول نديد!

اينقد طلا از پول شوهراتون نخريد!

اينقد چشم و هم چشمي نكنيد!

پول شوهرتون رو حروم نكنيد

پول شوهرتون رو .....

وقتي شوهرتون از سر كار ميآد براش شربت ببريد و غذاي خوشمزه بديد بخوره!

وقتي شوهرتون از سر كار مياد . . . .

اين وسط داد زديم ، ببخشيد انگار ما اشتباهي اومديم، وقتي ما از سركار ميايم، كي تره برامون خرد مي كنه؟ كيه كه پول قسطارو ميده اما ماشين و خونه به نام همسرشه؟

پاسخ آمد: خب كار نكنيد !

اين بود جشن مخصوص بانوان !

اطلاعيه زده بودند : مسابقه ورزشي براي همكاران :

رفتيم ثبت نام، با لبخند فرمودند : فقط براي همكاران آقا !

ما نفهميديم بالاخره همكاريم يا نه؟

دوباره اطلاعيه زدند براي اردوي ويژه همسران!

رفتيم همسرمان را ثبت نام كنيم ! گفتند خانم ها فقط !

دوباره لبخند زدند و فرمودند خودتان تشريف بياوريد!

- خيلي ممنون، قبلا پيه اش به تنمان خورده، مرحمت فرموده ما را مس كنيد!

اطلاعيه زده بودند تسهيلات استفاده از فلان رستوران براي كارمندان و خانواده ها:

دوباره با لبخند مسئول مربوطه مواجه شديم كه تسهيلات براي خانم هاي متاهل و آقايون مجرد فقط به خودشون تعلق مي گيره! ما هم اميدوارانه به رستوران رفتيم و جلوي چشمان گرسنه همسر محترم از تسهيلات خودمان بصورت تك خوري استفاده نموديم!

دوباره اطلاعيه زدند : آموزش رايگان فلان براي همسران و فرزندان

- بليط استخر براي كارمندان

- مسابقه فلان براي همسران

- . . .

ما همچنان سنگر را حفظ كرده ايم و هر بار اسم شوهرمان را توي اين برنامه ها مي نويسيم اما هنوز نفهميده ايم چرا با لبخند مي فرمايند كه اين ها مخصوص خانم هاست و هر دفعه با لبخند خودمان را دعوت مي كنند

و هر بار هم كه سراغ اطلاعيه هاي كاركنان مي رويم هم باز با درهاي بشدت بسته مواجه مي شويم.

بالاخره اين مشكل هويتي ما هنوز حل نشده كه همسر كاركنانيم يا كاركنان؟

هر دو ؟

شايد هم هيچ كدام !

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ساعت 12:16 توسط ساغر |



ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۹ساعت 13:32 توسط ساغر |

تو روضه ها خيلي ميگيم كاش كربلا بوديم، كاش اونموقع مي تونستيم امام حسين رو كمك كنيم، كاش ما هم براي امام حسن جوون مي داديم و خيلي كاش هاي ديگه.
اما . . .
از كجا معلوم؟
مردم اوون زمان هم از اين كاش هاي فرضي زياد مي گفتند، كاش يزيد نباشه، كاش امام حسين بياد، كاش . . .
اما وقتي پاي عمل به "كاش" هاشون رسيد، ديديند بايد نقد را بچسبند و نسيه را ول كنند، "كاش"ها براي هموون گفتن و آرزو كردن كافيه. براي زندگي بايد طور ديگري بود!
شايد همين استدلال هاي مسخره اي كه الان براي گناهاموون مي كنيم، همونجا هم براي خوودمون بكنيم و بريم سمت سپاهي كه هم پول بيشتري نصيبمون مي كنه و هم تعدادشون بيشتره و احتمال پيروزيشون قطعيه و هم اگه نريم ممكنه به بدترين وضعيت بميريم، يا شكنجه بشيم.
اگه پاي عقيده در ميون نباشه هيچ عقلي حكم نمي كنه كه بري سمت كسي كه مطمئنا شكست خواهد خورد.
ما چقدر عقيده داريم؟
اين اعتقاد كجاي زندگيموونه؟
"كاش" هامون كجاي زندگيموونه؟

+ نوشته شده در شنبه بیستم آذر ۱۳۸۹ساعت 13:7 توسط ساغر |

مطالب قدیمی‌تر